مرا چشميست خون افشان ز دست آن كمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن تركم كه در خواب خوش مستي
نگارين گلشنش روي است و مشكين سايبان ابرو
هلالي شد تنم زين غم كه با طغراي ابرويش
كه باشد مه كه بنمايد ز طاق آسمان ابرو
رقيبان غافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم
هزاران گونه پيغام است و حاجب در ميان ابرو
روان گوشه گيران را جبينش طرفه گلزاريست
كه بر طرف سمن زارش هميگردد چمان ابرو
دگر حور و پري را كس نگويد با چنين حسني
كه اين را اين چنين چشم است و آن را آن چنان ابرو
تو كافردل نميبندي نقاب زلف و ميترسم
كه محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زيرك بود حافظ در هواداري
به تير غمزه صيدش كرد چشم آن كمان ابرو
تاب بنفشه ميدهد طره مشك ساي تو
پرده غنچه ميدرد خنده دلگشاي تو
اي گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز
كز سر صدق ميكند شب همه شب دعاي تو
من كه ملول گشتمي از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمي ميكشم از براي تو
دولت عشق بين كه چون از سر فقر و افتخار
گوشه تاج سلطنت ميشكند گداي تو
خرقه زهد و جام مي گر چه نه درخور همند
اين همه نقش ميزنم از جهت رضاي تو
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
كاين سر پرهوس شود خاك در سراي تو
شاهنشين چشم من تكيه گه خيال توست
جاي دعاست شاه من بي تو مباد جاي تو
خوش چمنيست عارضت خاصه كه در بهار حسن
حافظ خوش كلام شد مرغ سخنسراي تو
خنك نسيم معنبر شمامهاي دلخواه
كه در هواي تو برخاست بامداد پگاه
دليل راه شو اي طاير خجسته لقا
كه ديده آب شد از شوق خاك آن درگاه
به ياد شخص نزارم كه غرق خون دل است
هلال را ز كنار افق كنيد نگاه
منم كه بي تو نفس ميكشم زهي خجلت
مگر تو عفو كني ور نه چيست عذر گناه
ز دوستان تو آموخت در طريقت مهر
سپيده دم كه صبا چاك زد شعار سياه
به عشق روي تو روزي كه از جهان بروم
ز تربتم بدمد سرخ گل به جاي گياه
مده به خاطر نازك ملالت از من زود
كه حافظ تو خود اين لحظه گفت بسم الله
اي پيك راستان خبر يار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور
با يار آشنا سخن آشنا بگو
برهم چو ميزد آن سر زلفين مشكبار
با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر كس كه گفت خاك در دوست توتياست
گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو
آن كس كه منع ما ز خرابات ميكند
گو در حضور پير من اين ماجرا بگو
گر ديگرت بر آن در دولت گذر بود
بعد از اداي خدمت و عرض دعا بگو
هر چند ما بديم تو ما را بدان مگير
شاهانه ماجراي گناه گدا بگو
بر اين فقير نامه آن محتشم بخوان
با اين گدا حكايت آن پادشا بگو
جانها ز دام زلف چو بر خاك ميفشاند
بر آن غريب ما چه گذشت اي صبا بگو
جان پرور است قصه ارباب معرفت
رمزي برو بپرس حديثي بيا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه ميدهند
مي نوش و ترك زرق ز بهر خدا بگو
گلبن عيش ميدمد ساقي گلعذار كو
باد بهار ميوزد باده خوشگوار كو
هر گل نو ز گلرخي ياد هميكند ولي
گوش سخن شنو كجا ديده اعتبار كو
مجلس بزم عيش را غاليه مراد نيست
اي دم صبح خوش نفس نافه زلف يار كو
حسن فروشي گلم نيست تحمل اي صبا
دست زدم به خون دل بهر خدا نگار كو
شمع سحرگهي اگر لاف ز عارض تو زد
خصم زبان دراز شد خنجر آبدار كو
گفت مگر ز لعل من بوسه نداري آرزو
مردم از اين هوس ولي قدرت و اختيار كو
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حكمت است
از غم روزگار دون طبع سخن گزار كو
گر تيغ بارد در كوي آن ماه
گردن نهاديم الحكم لله
آيين تقوا ما نيز دانيم
ليكن چه چاره با بخت گمراه
ما شيخ و واعظ كمتر شناسيم
يا جام باده يا قصه كوتاه
من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه توبه استغفرالله
مهر تو عكسي بر ما نيفكند
آيينه رويا آه از دلت آه
الصبر مر و العمر فان
يا ليت شعري حتام القاه
حافظ چه نالي گر وصل خواهي
خون بايدت خورد در گاه و بيگاه
عيشم مدام است از لعل دلخواه
كارم به كام است الحمدلله
اي بخت سركش تنگش به بر كش
گه جام زر كش گه لعل دلخواه
ما را به رندي افسانه كردند
پيران جاهل شيخان گمراه
از دست زاهد كرديم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گويم شرح فراقت
چشمي و صد نم جاني و صد آه
كافر مبيناد اين غم كه ديدهست
از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از ياد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه
در سراي مغان رفته بود و آب زده
نشسته پير و صلايي به شيخ و شاب زده
سبوكشان همه در بندگيش بسته كمر
ولي ز ترك كله چتر بر سحاب زده
شعاع جام و قدح نور ماه پوشيده
عذار مغبچگان راه آفتاب زده
عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز
شكسته كسمه و بر برگ گل گلاب زده
گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت
ز جرعه بر رخ حور و پري گلاب زده
ز شور و عربده شاهدان شيرين كار
شكر شكسته سمن ريخته رباب زده
سلام كردم و با من به روي خندان گفت
كه اي خماركش مفلس شراب زده
كه اين كند كه تو كردي به ضعف همت و راي
ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده
وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
كه خفتهاي تو در آغوش بخت خواب زده
بيا به ميكده حافظ كه بر تو عرضه كنم
هزار صف ز دعاهاي مستجاب زده
فلك جنيبه كش شاه نصره الدين است
بيا ببين ملكش دست در ركاب زده
خرد كه ملهم غيب است بهر كسب شرف
ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده
ناگهان پرده برانداختهاي يعني چه
مست از خانه برون تاختهاي يعني چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقيب
اين چنين با همه درساختهاي يعني چه
شاه خوباني و منظور گدايان شدهاي
قدر اين مرتبه نشناختهاي يعني چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادي
بازم از پاي درانداختهاي يعني چه
سخنت رمز دهان گفت و كمر سر ميان
و از ميان تيغ به ما آختهاي يعني چه
هر كس از مهره مهر تو به نقشي مشغول
عاقبت با همه كج باختهاي يعني چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد يار
خانه از غير نپرداختهاي يعني چه
وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده كه آن به
به شمشيرم زد و با كس نگفتم
كه راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگي مردن بر اين در
به جان او كه از ملك جهان به
خدا را از طبيب من بپرسيد
كه آخر كي شود اين ناتوان به
گلي كان پايمال سرو ما گشت
بود خاكش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت اي زاهد مفرما
كه اين سيب زنخ زان بوستان به
دلا دايم گداي كوي او باش
به حكم آن كه دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پيران
كه راي پير از بخت جوان به
شبي ميگفت چشم كس نديدهست
ز مرواريد گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حيات است
ولي شيراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شكر
وليكن گفته حافظ از آن به
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد