غزل شماره ۴۴۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۴۳

۴۰ بازديد


چو سرو اگر بخرامي دمي به گلزاري
خورد ز غيرت روي تو هر گلي خاري
ز كفر زلف تو هر حلقه‌اي و آشوبي
ز سحر چشم تو هر گوشه‌اي و بيماري
مرو چو بخت من اي چشم مست يار به خواب
كه در پي است ز هر سويت آه بيداري
نثار خاك رهت نقد جان من هر چند
كه نيست نقد روان را بر تو مقداري
دلا هميشه مزن لاف زلف دلبندان
چو تيره راي شوي كي گشايدت كاري
سرم برفت و زماني به سر نرفت اين كار
دلم گرفت و نبودت غم گرفتاري
چو نقطه گفتمش اندر ميان دايره آي
به خنده گفت كه اي حافظ اين چه پرگاري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد