من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۹۰

۳۴ بازديد


افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن
مقدمش يا رب مبارك باد بر سرو و سمن
خوش به جاي خويشتن بود اين نشست خسروي
تا نشيند هر كسي اكنون به جاي خويشتن
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
كاسم اعظم كرد از او كوتاه دست اهرمن
تا ابد معمور باد اين خانه كز خاك درش
هر نفس با بوي رحمان مي‌وزد باد يمن
شوكت پور پشنگ و تيغ عالمگير او
در همه شهنامه‌ها شد داستان انجمن
خنگ چوگاني چرخت رام شد در زير زين
شهسوارا چون به ميدان آمدي گويي بزن
جويبار ملك را آب روان شمشير توست
تو درخت عدل بنشان بيخ بدخواهان بكن
بعد از اين نشكفت اگر با نكهت خلق خوشت
خيزد از صحراي ايذج نافه مشك ختن
گوشه گيران انتظار جلوه خوش مي‌كنند
برشكن طرف كلاه و برقع از رخ برفكن
مشورت با عقل كردم گفت حافظ مي بنوش
ساقيا مي ده به قول مستشار مؤتمن
اي صبا بر ساقي بزم اتابك عرضه دار
تا از آن جام زرافشان جرعه‌اي بخشد به من


غزل شماره ۳۹۵

۳۴ بازديد


گلبرگ را ز سنبل مشكين نقاب كن
يعني كه رخ بپوش و جهاني خراب كن
بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را
چون شيشه‌هاي ديده ما پرگلاب كن
ايام گل چو عمر به رفتن شتاب كرد
ساقي به دور باده گلگون شتاب كن
بگشا به شيوه نرگس پرخواب مست را
و از رشك چشم نرگس رعنا به خواب كن
بوي بنفشه بشنو و زلف نگار گير
بنگر به رنگ لاله و عزم شراب كن
زان جا كه رسم و عادت عاشق‌كشي توست
با دشمنان قدح كش و با ما عتاب كن
همچون حباب ديده به روي قدح گشاي
وين خانه را قياس اساس از حباب كن
حافظ وصال مي‌طلبد از ره دعا
يا رب دعاي خسته دلان مستجاب كن


غزل شماره ۳۹۴

۳۰ بازديد


اي روي ماه منظر تو نوبهار حسن
خال و خط تو مركز حسن و مدار حسن
در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر
در زلف بي‌قرار تو پيدا قرار حسن
ماهي نتافت همچو تو از برج نيكويي
سروي نخاست چون قدت از جويبار حسن
خرم شد از ملاحت تو عهد دلبري
فرخ شد از لطافت تو روزگار حسن
از دام زلف و دانه خال تو در جهان
يك مرغ دل نماند نگشته شكار حسن
دايم به لطف دايه طبع از ميان جان
مي‌پرورد به ناز تو را در كنار حسن
گرد لبت بنفشه از آن تازه و تر است
كآب حيات مي‌خورد از جويبار حسن
حافظ طمع بريد كه بيند نظير تو
ديار نيست جز رخت اندر ديار حسن


غزل شماره ۳۹۳

۳۱ بازديد


منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم كه ديده نيالوده‌ام به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم
كه در طريقت ما كافريست رنجيدن
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات
بخواست جام مي و گفت عيب پوشيدن
مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن
به مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب
كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
كشش چو نبود از آن سو چه سود كوشيدن
عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس
كه وعظ بي عملان واجب است نشنيدن
ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب
كه گرد عارض خوبان خوش است گرديدن
مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ
كه دست زهدفروشان خطاست بوسيدن


غزل شماره ۳۹۷

۳۲ بازديد


ز در درآ و شبستان ما منور كن
هواي مجلس روحانيان معطر كن
اگر فقيه نصيحت كند كه عشق مباز
پياله‌اي بدهش گو دماغ را تر كن
به چشم و ابروي جانان سپرده‌ام دل و جان
بيا بيا و تماشاي طاق و منظر كن
ستاره شب هجران نمي‌فشاند نور
به بام قصر برآ و چراغ مه بركن
بگو به خازن جنت كه خاك اين مجلس
به تحفه بر سوي فردوس و عود مجمر كن
از اين مزوجه و خرقه نيك در تنگم
به يك كرشمه صوفي وشم قلندر كن
چو شاهدان چمن زيردست حسن تواند
كرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر كن
فضول نفس حكايت بسي كند ساقي
تو كار خود مده از دست و مي به ساغر كن
حجاب ديده ادراك شد شعاع جمال
بيا و خرگه خورشيد را منور كن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود
حوالتم به لب لعل همچو شكر كن
لب پياله ببوس آنگهي به مستان ده
بدين دقيقه دماغ معاشران تر كن
پس از ملازمت عيش و عشق مه رويان
ز كارها كه كني شعر حافظ از بر كن


غزل شماره ۳۹۶

۳۴ بازديد


صبح است ساقيا قدحي پرشراب كن
دور فلك درنگ ندارد شتاب كن
زان پيشتر كه عالم فاني شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب كن
خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع كرد
گر برگ عيش مي‌طلبي ترك خواب كن
روزي كه چرخ از گل ما كوزه‌ها كند
زنهار كاسه سر ما پرشراب كن
ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم
با ما به جام باده صافي خطاب كن
كار صواب باده پرستيست حافظا
برخيز و عزم جزم به كار صواب كن


غزل شماره ۴۰۰

۳۲ بازديد


بالابلند عشوه گر نقش باز من
كوتاه كرد قصه زهد دراز من
ديدي دلا كه آخر پيري و زهد و علم
با من چه كرد ديده معشوقه باز من
مي‌ترسم از خرابي ايمان كه مي‌برد
محراب ابروي تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غماز بود اشك و عيان كرد راز من
مست است يار و ياد حريفان نمي‌كند
ذكرش به خير ساقي مسكين نواز من
يا رب كي آن صبا بوزد كز نسيم آن
گردد شمامه كرمش كارساز من
نقشي بر آب مي‌زنم از گريه حاليا
تا كي شود قرين حقيقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گريه مي‌كنم
تا با تو سنگ دل چه كند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو كاري نمي‌رود
هم مستي شبانه و راز و نياز من
حافظ ز گريه سوخت بگو حالش اي صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من


غزل شماره ۳۹۹

۳۵ بازديد


كرشمه‌اي كن و بازار ساحري بشكن
به غمزه رونق و ناموس سامري بشكن
به باد ده سر و دستار عالمي يعني
كلاه گوشه به آيين سروري بشكن
به زلف گوي كه آيين دلبري بگذار
به غمزه گوي كه قلب ستمگري بشكن
برون خرام و ببر گوي خوبي از همه كس
سزاي حور بده رونق پري بشكن
به آهوان نظر شير آفتاب بگير
به ابروان دوتا قوس مشتري بشكن
چو عطرساي شود زلف سنبل از دم باد
تو قيمتش به سر زلف عنبري بشكن
چو عندليب فصاحت فروشد اي حافظ
تو قدر او به سخن گفتن دري بشكن


غزل شماره ۳۹۸

۳۴ بازديد


اي نور چشم من سخني هست گوش كن
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش كن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست
پيش آي و گوش دل به پيام سروش كن
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند
اي چنگ ناله بركش و اي دف خروش كن
تسبيح و خرقه لذت مستي نبخشدت
همت در اين عمل طلب از مي فروش كن
پيران سخن ز تجربه گويند گفتمت
هان اي پسر كه پير شوي پند گوش كن
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
خواهي كه زلف يار كشي ترك هوش كن
با دوستان مضايقه در عمر و مال نيست
صد جان فداي يار نصيحت نيوش كن
ساقي كه جامت از مي صافي تهي مباد
چشم عنايتي به من دردنوش كن
سرمست در قباي زرافشان چو بگذري
يك بوسه نذر حافظ پشمينه پوش كن


غزل شماره ۴۰۳

۳۴ بازديد


شراب لعل كش و روي مه جبينان بين
خلاف مذهب آنان جمال اينان بين
به زير دلق ملمع كمندها دارند
درازدستي اين كوته آستينان بين
به خرمن دو جهان سر فرو نمي‌آرند
دماغ و كبر گدايان و خوشه چينان بين
بهاي نيم كرشمه هزار جان طلبند
نياز اهل دل و ناز نازنينان بين
حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت
وفاي صحبت ياران و همنشينان بين
اسير عشق شدن چاره خلاص من است
ضمير عاقبت انديش پيش بينان بين
كدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست
صفاي همت پاكان و پاكدينان بين