غزل شماره ۴۴۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۴۰

۳۵ بازديد

 

سحر با باد مي‌گفتم حديث آرزومندي
خطاب آمد كه واثق شو به الطاف خداوندي
دعاي صبح و آه شب كليد گنج مقصود است
بدين راه و روش مي‌رو كه با دلدار پيوندي
قلم را آن زبان نبود كه سر عشق گويد باز
وراي حد تقرير است شرح آرزومندي
الا اي يوسف مصري كه كردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر كجا شد مهر فرزندي
جهان پير رعنا را ترحم در جبلت نيست
ز مهر او چه مي‌پرسي در او همت چه مي‌بندي
همايي چون تو عالي قدر حرص استخوان تا كي
دريغ آن سايه همت كه بر نااهل افكندي
در اين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است
خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي
به شعر حافظ شيراز مي‌رقصند و مي‌نازند
سيه چشمان كشميري و تركان سمرقندي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد