از من جدا مشو كه توام نور ديدهاي
آرام جان و مونس قلب رميدهاي
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پيراهن صبوري ايشان دريدهاي
از چشم بخت خويش مبادت گزند از آنك
در دلبري به غايت خوبي رسيدهاي
منعم مكن ز عشق وي اي مفتي زمان
معذور دارمت كه تو او را نديدهاي
آن سرزنش كه كرد تو را دوست حافظا
بيش از گليم خويش مگر پا كشيدهاي
دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده
خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس كنان مغبچه باده فروش
گفت بيدار شو اي ره رو خواب آلوده
شست و شويي كن و آن گه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده
به هواي لب شيرين پسران چند كني
جوهر روح به ياقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پيري و مكن
خلعت شيب چو تشريف شباب آلوده
پاك و صافي شو و از چاه طبيعت به درآي
كه صفايي ندهد آب تراب آلوده
گفتم اي جان جهان دفتر گل عيبي نيست
كه شود فصل بهار از مي ناب آلوده
آشنايان ره عشق در اين بحر عميق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نكته به ياران مفروش
آه از اين لطف به انواع عتاب آلوده
اي كه با سلسله زلف دراز آمدهاي
فرصتت باد كه ديوانه نواز آمدهاي
ساعتي ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسيدن ارباب نياز آمدهاي
پيش بالاي تو ميرم چه به صلح و چه به جنگ
چون به هر حال برازنده ناز آمدهاي
آب و آتش به هم آميختهاي از لب لعل
چشم بد دور كه بس شعبده بازآمدهاي
آفرين بر دل نرم تو كه از بهر ثواب
كشته غمزه خود را به نماز آمدهاي
زهد من با تو چه سنجد كه به يغماي دلم
مست و آشفته به خلوتگه راز آمدهاي
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلودهست
مگر از مذهب اين طايفه بازآمدهاي
از خون دل نوشتم نزديك دوست نامه
اني رايت دهرا من هجرك القيامه
دارم من از فراقش در ديده صد علامت
ليست دموع عيني هذا لنا العلامه
هر چند كزمودم از وي نبود سودم
من جرب المجرب حلت به الندامه
پرسيدم از طبيبي احوال دوست گفتا
في بعدها عذاب في قربها السلامه
گفتم ملامت آيد گر گرد دوست گردم
و الله ما راينا حبا بلا ملامه
حافظ چو طالب آمد جامي به جان شيرين
حتي يذوق منه كاسا من الكرامه
دامن كشان هميشد در شرب زركشيده
صد ماه رو ز رشكش جيب قصب دريده
از تاب آتش مي بر گرد عارضش خوي
چون قطرههاي شبنم بر برگ گل چكيده
لفظي فصيح شيرين قدي بلند چابك
رويي لطيف زيبا چشمي خوش كشيده
ياقوت جان فزايش از آب لطف زاده
شمشاد خوش خرامش در ناز پروريده
آن لعل دلكشش بين وان خنده دل آشوب
وان رفتن خوشش بين وان گام آرميده
آن آهوي سيه چشم از دام ما برون شد
ياران چه چاره سازم با اين دل رميده
زنهار تا تواني اهل نظر ميازار
دنيا وفا ندارد اي نور هر دو ديده
تا كي كشم عتيبت از چشم دلفريبت
روزي كرشمهاي كن اي يار برگزيده
گر خاطر شريفت رنجيده شد ز حافظ
بازآ كه توبه كرديم از گفته و شنيده
بس شكر بازگويم در بندگي خواجه
گر اوفتد به دستم آن ميوه رسيده
ساقي بيا كه شد قدح لاله پر ز مي
طامات تا به چند و خرافات تا به كي
بگذر ز كبر و ناز كه ديدهست روزگار
چين قباي قيصر و طرف كلاه كي
هشيار شو كه مرغ چمن مست گشت هان
بيدار شو كه خواب عدم در پي است هي
خوش نازكانه ميچمي اي شاخ نوبهار
كشفتگي مبادت از آشوب باد دي
بر مهر چرخ و شيوه او اعتماد نيست
اي واي بر كسي كه شد ايمن ز مكر وي
فردا شراب كوثر و حور از براي ماست
و امروز نيز ساقي مه روي و جام مي
باد صبا ز عهد صبي ياد ميدهد
جان دارويي كه غم ببرد درده اي صبي
حشمت مبين و سلطنت گل كه بسپرد
فراش باد هر ورقش را به زير پي
درده به ياد حاتم طي جام يك مني
تا نامه سياه بخيلان كنيم طي
زان مي كه داد حسن و لطافت به ارغوان
بيرون فكند لطف مزاج از رخش به خوي
مسند به باغ بر كه به خدمت چو بندگان
استاده است سرو و كمر بسته است ني
حافظ حديث سحرفريب خوشت رسيد
تا حد مصر و چين و به اطراف روم و ري
سحرگاهان كه مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از مي
ز شهر هستيش كردم روانه
نگار مي فروشم عشوهاي داد
كه ايمن گشتم از مكر زمانه
ز ساقي كمان ابرو شنيدم
كه اي تير ملامت را نشانه
نبندي زان ميان طرفي كمروار
اگر خود را ببيني در ميانه
برو اين دام بر مرغي دگر نه
كه عنقا را بلند است آشيانه
كه بندد طرف وصل از حسن شاهي
كه با خود عشق بازد جاودانه
نديم و مطرب و ساقي همه اوست
خيال آب و گل در ره بهانه
بده كشتي مي تا خوش برانيم
از اين درياي ناپيداكرانه
وجود ما معماييست حافظ
كه تحقيقش فسون است و فسانه
چراغ روي تو را شمع گشت پروانه
مرا ز حال تو با حال خويش پروا نه
خرد كه قيد مجانين عشق ميفرمود
به بوي سنبل زلف تو گشت ديوانه
به بوي زلف تو گر جان به باد رفت چه شد
هزار جان گرامي فداي جانانه
من رميده ز غيرت ز پا فتادم دوش
نگار خويش چو ديدم به دست بيگانه
چه نقشهها كه برانگيختيم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زيباي او به جاي سپند
به غير خال سياهش كه ديد به دانه
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسي
ز شمع روي تواش چون رسيد پروانه
مرا به دور لب دوست هست پيماني
كه بر زبان نبرم جز حديث پيمانه
حديث مدرسه و خانقه مگوي كه باز
فتاد در سر حافظ هواي ميخانه
لبش ميبوسم و در ميكشم مي
به آب زندگاني بردهام پي
نه رازش ميتوانم گفت با كس
نه كس را ميتوانم ديد با وي
لبش ميبوسد و خون ميخورد جام
رخش ميبيند و گل ميكند خوي
بده جام مي و از جم مكن ياد
كه ميداند كه جم كي بود و كي كي
بزن در پرده چنگ اي ماه مطرب
رگش بخراش تا بخروشم از وي
گل از خلوت به باغ آورد مسند
بساط زهد همچون غنچه كن طي
چو چشمش مست را مخمور مگذار
به ياد لعلش اي ساقي بده مي
نجويد جان از آن قالب جدايي
كه باشد خون جامش در رگ و پي
زبانت دركش اي حافظ زماني
حديث بي زبانان بشنو از ني
به صوت بلبل و قمري اگر ننوشي مي
علاج كي كنمت آخرالدواء الكي
ذخيرهاي بنه از رنگ و بوي فصل بهار
كه ميرسند ز پي رهزنان بهمن و دي
چو گل نقاب برافكند و مرغ زد هوهو
منه ز دست پياله چه ميكني هي هي
شكوه سلطنت و حسن كي ثباتي داد
ز تخت جم سخني مانده است و افسر كي
خزينه داري ميراث خوارگان كفر است
به قول مطرب و ساقي به فتوي دف و ني
زمانه هيچ نبخشد كه بازنستاند
مجو ز سفله مروت كه شيئه لا شي
نوشتهاند بر ايوان جنه الماوي
كه هر كه عشوه دنيي خريد واي به وي
سخا نماند سخن طي كنم شراب كجاست
بده به شادي روح و روان حاتم طي
بخيل بوي خدا نشنود بيا حافظ
پياله گير و كرم ورز و الضمان علي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد