من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۰۲

۳۵ بازديد


نكته‌اي دلكش بگويم خال آن مه رو ببين
عقل و جان را بسته زنجير آن گيسو ببين
عيب دل كردم كه وحشي وضع و هرجايي مباش
گفت چشم شيرگير و غنج آن آهو ببين
حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست
جان صد صاحب دل آن جا بسته يك مو ببين
عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند
اي ملامتگو خدا را رو مبين آن رو ببين
زلف دل دزدش صبا را بند بر گردن نهاد
با هواداران ره رو حيله هندو ببين
اين كه من در جست و جوي او ز خود فارغ شدم
كس نديده‌ست و نبيند مثلش از هر سو ببين
حافظ ار در گوشه محراب مي‌نالد رواست
اي نصيحتگو خدا را آن خم ابرو ببين
از مراد شاه منصور اي فلك سر برمتاب
تيزي شمشير بنگر قوت بازو ببين


غزل شماره ۴۰۱

۳۲ بازديد


چون شوم خاك رهش دامن بيفشاند ز من
ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من
روي رنگين را به هر كس مي‌نمايد همچو گل
ور بگويم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر يك نظر سيرش ببين
گفت مي‌خواهي مگر تا جوي خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
كام بستانم از او يا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخي جان برآيد باك نيست
بس حكايت‌هاي شيرين باز مي‌ماند ز من
گر چو شمعش پيش ميرم بر غمم خندان شود
ور برنجم خاطر نازك برنجاند ز من
دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگريد
كو به چيزي مختصر چون باز مي‌ماند ز من
صبر كن حافظ كه گر زين دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه‌اي افسانه‌اي خواند ز من


غزل شماره ۴۰۵

۳۴ بازديد


به جان پير خرابات و حق صحبت او
كه نيست در سر من جز هواي خدمت او
بهشت اگر چه نه جاي گناهكاران است
بيار باده كه مستظهرم به همت او
چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد
كه زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه ميخانه گر سري بيني
مزن به پاي كه معلوم نيست نيت او
بيا كه دوش به مستي سروش عالم غيب
نويد داد كه عام است فيض رحمت او
مكن به چشم حقارت نگاه در من مست
كه نيست معصيت و زهد بي مشيت او
نمي‌كند دل من ميل زهد و توبه ولي
به نام خواجه بكوشيم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاك خرابات بود فطرت او


غزل شماره ۴۰۴

۳۵ بازديد


مي‌فكن بر صف رندان نظري بهتر از اين
بر در ميكده مي كن گذري بهتر از اين
در حق من لبت اين لطف كه مي‌فرمايد
سخت خوب است وليكن قدري بهتر از اين
آن كه فكرش گره از كار جهان بگشايد
گو در اين كار بفرما نظري بهتر از اين
ناصحم گفت كه جز غم چه هنر دارد عشق
برو اي خواجه عاقل هنري بهتر از اين
دل بدان رود گرامي چه كنم گر ندهم
مادر دهر ندارد پسري بهتر از اين
من چو گويم كه قدح نوش و لب ساقي بوس
بشنو از من كه نگويد دگري بهتر از اين
كلك حافظ شكرين ميوه نباتيست به چين
كه در اين باغ نبيني ثمري بهتر از اين


غزل شماره ۴۰۸

۳۴ بازديد


اي آفتاب آينه دار جمال تو
مشك سياه مجمره گردان خال تو
صحن سراي ديده بشستم ولي چه سود
كاين گوشه نيست درخور خيل خيال تو
در اوج ناز و نعمتي اي پادشاه حسن
يا رب مباد تا به قيامت زوال تو
مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز
طغرانويس ابروي مشكين مثال تو
در چين زلفش اي دل مسكين چگونه‌اي
كشفته گفت باد صبا شرح حال تو
برخاست بوي گل ز در آشتي درآي
اي نوبهار ما رخ فرخنده فال تو
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود
كو عشوه‌اي ز ابروي همچون هلال تو
تا پيش بخت بازروم تهنيت كنان
كو مژده‌اي ز مقدم عيد وصال تو
اين نقطه سياه كه آمد مدار نور
عكسيست در حديقه بينش ز خال تو
در پيش شاه عرض كدامين جفا كنم
شرح نيازمندي خود يا ملال تو
حافظ در اين كمند سر سركشان بسيست
سوداي كج مپز كه نباشد مجال تو


غزل شماره ۴۰۷

۳۴ بازديد


مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو
گفتم اي بخت بخفتيدي و خورشيد دميد
گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو
گر روي پاك و مجرد چو مسيحا به فلك
از چراغ تو به خورشيد رسد صد پرتو
تكيه بر اختر شب دزد مكن كاين عيار
تاج كاووس ببرد و كمر كيخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خوبي گذران است نصيحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو كه در عرصه حسن
بيدقي راند كه برد از مه و خورشيد گرو
آسمان گو مفروش اين عظمت كاندر عشق
خرمن مه به جوي خوشه پروين به دو جو
آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت
حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو


غزل شماره ۴۰۶

۳۳ بازديد


گفتا برون شدي به تماشاي ماه نو
از ماه ابروان منت شرم باد رو
عمريست تا دلت ز اسيران زلف ماست
غافل ز حفظ جانب ياران خود مشو
مفروش عطر عقل به هندوي زلف ما
كان جا هزار نافه مشكين به نيم جو
تخم وفا و مهر در اين كهنه كشته زار
آن گه عيان شود كه بود موسم درو
ساقي بيار باده كه رمزي بگويمت
از سر اختران كهن سير و ماه نو
شكل هلال هر سر مه مي‌دهد نشان
از افسر سيامك و ترك كلاه زو
حافظ جناب پير مغان مامن وفاست
درس حديث عشق بر او خوان و ز او شنو


غزل شماره ۴۱۰

۳۴ بازديد


اي قباي پادشاهي راست بر بالاي تو
زينت تاج و نگين از گوهر والاي تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعي مي‌دهد
از كلاه خسروي رخسار مه سيماي تو
جلوه گاه طاير اقبال باشد هر كجا
سايه‌اندازد هماي چتر گردون ساي تو
از رسوم شرع و حكمت با هزاران اختلاف
نكته‌اي هرگز نشد فوت از دل داناي تو
آب حيوانش ز منقار بلاغت مي‌چكد
طوطي خوش لهجه يعني كلك شكرخاي تو
گر چه خورشيد فلك چشم و چراغ عالم است
روشنايي بخش چشم اوست خاك پاي تو
آن چه اسكندر طلب كرد و ندادش روزگار
جرعه‌اي بود از زلال جام جان افزاي تو
عرض حاجت در حريم حضرتت محتاج نيست
راز كس مخفي نماند با فروغ راي تو
خسروا پيرانه سر حافظ جواني مي‌كند
بر اميد عفو جان بخش گنه فرساي تو


غزل شماره ۴۰۹

۳۶ بازديد


اي خونبهاي نافه چين خاك راه تو
خورشيد سايه پرور طرف كلاه تو
نرگس كرشمه مي‌برد از حد برون خرام
اي من فداي شيوه چشم سياه تو
خونم بخور كه هيچ ملك با چنان جمال
از دل نيايدش كه نويسد گناه تو
آرام و خواب خلق جهان را سبب تويي
زان شد كنار ديده و دل تكيه گاه تو
با هر ستاره‌اي سر و كار است هر شبم
از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
ياران همنشين همه از هم جدا شدند
ماييم و آستانه دولت پناه تو
حافظ طمع مبر ز عنايت كه عاقبت
آتش زند به خرمن غم دود آه تو


غزل شماره ۴۱۳

۳۵ بازديد


خط عذار يار كه بگرفت ماه از او
خوش حلقه‌ايست ليك به در نيست راه از او
ابروي دوست گوشه محراب دولت است
آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او
اي جرعه نوش مجلس جم سينه پاك دار
كيينه‌ايست جام جهان بين كه آه از او
كردار اهل صومعه‌ام كرد مي پرست
اين دود بين كه نامه من شد سياه از او
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بكن
من برده‌ام به باده فروشان پناه از او
ساقي چراغ مي به ره آفتاب دار
گو برفروز مشعله صبحگاه از او
آبي به روزنامه اعمال ما فشان
باشد توان سترد حروف گناه از او
حافظ كه ساز مطرب عشاق ساز كرد
خالي مباد عرصه اين بزمگاه از او
آيا در اين خيال كه دارد گداي شهر
روزي بود كه ياد كند پادشاه از او