غزل شماره ۴۲۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۲۱

۳۴ بازديد


در سراي مغان رفته بود و آب زده
نشسته پير و صلايي به شيخ و شاب زده
سبوكشان همه در بندگيش بسته كمر
ولي ز ترك كله چتر بر سحاب زده
شعاع جام و قدح نور ماه پوشيده
عذار مغبچگان راه آفتاب زده
عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز
شكسته كسمه و بر برگ گل گلاب زده
گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت
ز جرعه بر رخ حور و پري گلاب زده
ز شور و عربده شاهدان شيرين كار
شكر شكسته سمن ريخته رباب زده
سلام كردم و با من به روي خندان گفت
كه اي خماركش مفلس شراب زده
كه اين كند كه تو كردي به ضعف همت و راي
ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده
وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
كه خفته‌اي تو در آغوش بخت خواب زده
بيا به ميكده حافظ كه بر تو عرضه كنم
هزار صف ز دعاهاي مستجاب زده
فلك جنيبه كش شاه نصره الدين است
بيا ببين ملكش دست در ركاب زده
خرد كه ملهم غيب است بهر كسب شرف
ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد