من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۶۰

۳۳ بازديد


گر از اين منزل ويران به سوي خانه روم
دگر آن جا كه روم عاقل و فرزانه روم
زين سفر گر به سلامت به وطن بازرسم
نذر كردم كه هم از راه به ميخانه روم
تا بگويم كه چه كشفم شد از اين سير و سلوك
به در صومعه با بربط و پيمانه روم
آشنايان ره عشق گرم خون بخورند
ناكسم گر به شكايت سوي بيگانه روم
بعد از اين دست من و زلف چو زنجير نگار
چند و چند از پي كام دل ديوانه روم
گر ببينم خم ابروي چو محرابش باز
سجده شكر كنم و از پي شكرانه روم
خرم آن دم كه چو حافظ به تولاي وزير
سرخوش از ميكده با دوست به كاشانه روم


غزل شماره ۳۶۴

۳۲ بازديد


ما بي غمان مست دل از دست داده‌ايم
همراز عشق و همنفس جام باده‌ايم
بر ما بسي كمان ملامت كشيده‌اند
تا كار خود ز ابروي جانان گشاده‌ايم
اي گل تو دوش داغ صبوحي كشيده‌اي
ما آن شقايقيم كه با داغ زاده‌ايم
پير مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف كن كه به عذر ايستاده‌ايم
كار از تو مي‌رود مددي اي دليل راه
كانصاف مي‌دهيم و ز راه اوفتاده‌ايم
چون لاله مي مبين و قدح در ميان كار
اين داغ بين كه بر دل خونين نهاده‌ايم
گفتي كه حافظ اين همه رنگ و خيال چيست
نقش غلط مبين كه همان لوح ساده‌ايم


غزل شماره ۳۶۳

۳۳ بازديد


دردم از يار است و درمان نيز هم
دل فداي او شد و جان نيز هم
اين كه مي‌گويند آن خوشتر ز حسن
يار ما اين دارد و آن نيز هم
ياد باد آن كو به قصد خون ما
عهد را بشكست و پيمان نيز هم
دوستان در پرده مي‌گويم سخن
گفته خواهد شد به دستان نيز هم
چون سر آمد دولت شب‌هاي وصل
بگذرد ايام هجران نيز هم
هر دو عالم يك فروغ روي اوست
گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
اعتمادي نيست بر كار جهان
بلكه بر گردون گردان نيز هم
عاشق از قاضي نترسد مي بيار
بلكه از يرغوي ديوان نيز هم
محتسب داند كه حافظ عاشق است
و آصف ملك سليمان نيز هم


غزل شماره ۳۶۶

۳۳ بازديد


ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده‌ايم
از بد حادثه اين جا به پناه آمده‌ايم
ره رو منزل عشقيم و ز سرحد عدم
تا به اقليم وجود اين همه راه آمده‌ايم
سبزه خط تو ديديم و ز بستان بهشت
به طلبكاري اين مهرگياه آمده‌ايم
با چنين گنج كه شد خازن او روح امين
به گدايي به در خانه شاه آمده‌ايم
لنگر حلم تو اي كشتي توفيق كجاست
كه در اين بحر كرم غرق گناه آمده‌ايم
آبرو مي‌رود اي ابر خطاپوش ببار
كه به ديوان عمل نامه سياه آمده‌ايم
حافظ اين خرقه پشمينه مينداز كه ما
از پي قافله با آتش آه آمده‌ايم


غزل شماره ۳۶۵

۳۴ بازديد


عمريست تا به راه غمت رو نهاده‌ايم
روي و رياي خلق به يك سو نهاده‌ايم
طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم
در راه جام و ساقي مه رو نهاده‌ايم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ايم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ايم
عمري گذشت تا به اميد اشارتي
چشمي بدان دو گوشه ابرو نهاده‌ايم
ما ملك عافيت نه به لشكر گرفته‌ايم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده‌ايم
تا سحر چشم يار چه بازي كند كه باز
بنياد بر كرشمه جادو نهاده‌ايم
بي زلف سركشش سر سودايي از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ايم
در گوشه اميد چو نظارگان ماه
چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده‌ايم
گفتي كه حافظا دل سرگشته‌ات كجاست
در حلقه‌هاي آن خم گيسو نهاده‌ايم


غزل شماره ۳۶۸

۳۴ بازديد


خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم
به ره دوست نشينيم و مرادي طلبيم
زاد راه حرم وصل نداريم مگر
به گدايي ز در ميكده زادي طلبيم
اشك آلوده ما گر چه روان است ولي
به رسالت سوي او پاك نهادي طلبيم
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
اگر از جور غم عشق تو دادي طلبيم
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد
مگر از مردمك ديده مدادي طلبيم
عشوه‌اي از لب شيرين تو دل خواست به جان
به شكرخنده لبت گفت مزادي طلبيم
تا بود نسخه عطري دل سودازده را
از خط غاليه ساي تو سوادي طلبيم
چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد
ما به اميد غمت خاطر شادي طلبيم
بر در مدرسه تا چند نشيني حافظ
خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم


غزل شماره ۳۶۷

۳۴ بازديد


فتوي پير مغان دارم و قوليست قديم
كه حرام است مي آن جا كه نه يار است نديم
چاك خواهم زدن اين دلق ريايي چه كنم
روح را صحبت ناجنس عذابيست اليم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
سال‌ها شد كه منم بر در ميخانه مقيم
مگرش خدمت ديرين من از ياد برفت
اي نسيم سحري ياد دهش عهد قديم
بعد صد سال اگر بر سر خاكم گذري
سر برآرد ز گلم رقص كنان عظم رميم
دلبر از ما به صد اميد ستد اول دل
ظاهرا عهد فرامش نكند خلق كريم
غنچه گو تنگ دل از كار فروبسته مباش
كز دم صبح مدد يابي و انفاس نسيم
فكر بهبود خود اي دل ز دري ديگر كن
درد عاشق نشود به به مداواي حكيم
گوهر معرفت آموز كه با خود ببري
كه نصيب دگران است نصاب زر و سيم
دام سخت است مگر يار شود لطف خدا
ور نه آدم نبرد صرفه ز شيطان رجيم
حافظ ار سيم و زرت نيست چه شد شاكر باش
چه به از دولت لطف سخن و طبع سليم


غزل شماره ۳۷۱

۳۴ بازديد


ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم
محصول دعا در ره جانانه نهاديم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
اين داغ كه ما بر دل ديوانه نهاديم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روي در اين منزل ويرانه نهاديم
در دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را
مهر لب او بر در اين خانه نهاديم
در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود
بنياد از اين شيوه رندانه نهاديم
چون مي‌رود اين كشتي سرگشته كه آخر
جان در سر آن گوهر يك دانه نهاديم
المنه لله كه چو ما بي‌دل و دين بود
آن را كه لقب عاقل و فرزانه نهاديم
قانع به خيالي ز تو بوديم چو حافظ
يا رب چه گداهمت و بيگانه نهاديم


غزل شماره ۳۷۰

۳۵ بازديد


صلاح از ما چه مي‌جويي كه مستان را صلا گفتيم
به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتيم
در ميخانه‌ام بگشا كه هيچ از خانقه نگشود
گرت باور بود ور نه سخن اين بود و ما گفتيم
من از چشم تو اي ساقي خراب افتاده‌ام ليكن
بلايي كز حبيب آيد هزارش مرحبا گفتيم
اگر بر من نبخشايي پشيماني خوري آخر
به خاطر دار اين معني كه در خدمت كجا گفتيم
قدت گفتم كه شمشاد است بس خجلت به بار آورد
كه اين نسبت چرا كرديم و اين بهتان چرا گفتيم
جگر چون نافه‌ام خون گشت كم زينم نمي‌بايد
جزاي آن كه با زلفت سخن از چين خطا گفتيم
تو آتش گشتي اي حافظ ولي با يار درنگرفت
ز بدعهدي گل گويي حكايت با صبا گفتيم


غزل شماره ۳۶۹

۳۴ بازديد


ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آن چه ما پنداشتيم
تا درخت دوستي برگي دهد
حاليا رفتيم و تخمي كاشتيم
گفت و گو آيين درويشي نبود
ور نه با تو ماجراها داشتيم
شيوه چشمت فريب جنگ داشت
ما غلط كرديم و صلح انگاشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتيم
نكته‌ها رفت و شكايت كس نكرد
جانب حرمت فرونگذاشتيم
گفت خود دادي به ما دل حافظا
ما محصل بر كسي نگماشتيم