من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۸۴

۳۵ بازديد


مي‌سوزم از فراقت روي از جفا بگردان
هجران بلاي ما شد يا رب بلا بگردان
مه جلوه مي‌نمايد بر سبز خنگ گردون
تا او به سر درآيد بر رخش پا بگردان
مر غول را برافشان يعني به رغم سنبل
گرد چمن بخوري همچون صبا بگردان
يغماي عقل و دين را بيرون خرام سرمست
در سر كلاه بشكن در بر قبا بگردان
اي نور چشم مستان در عين انتظارم
چنگ حزين و جامي بنواز يا بگردان
دوران همي‌نويسد بر عارضش خطي خوش
يا رب نوشته بد از يار ما بگردان
حافظ ز خوبرويان بختت جز اين قدر نيست
گر نيستت رضايي حكم قضا بگردان


غزل شماره ۳۸۳

۳۶ بازديد


چندان كه گفتم غم با طبيبان
درمان نكردند مسكين غريبان
آن گل كه هر دم در دست باديست
گو شرم بادش از عندليبان
يا رب امان ده تا بازبيند
چشم محبان روي حبيبان
درج محبت بر مهر خود نيست
يا رب مبادا كام رقيبان
اي منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشيم از بي نصيبان
حافظ نگشتي شيداي گيتي
گر مي‌شنيدي پند اديبان


غزل شماره ۳۸۲

۳۴ بازديد


فاتحه‌اي چو آمدي بر سر خسته‌اي بخوان
لب بگشا كه مي‌دهد لعل لبت به مرده جان
آن كه به پرسش آمد و فاتحه خواند و مي‌رود
گو نفسي كه روح را مي‌كنم از پي اش روان
اي كه طبيب خسته‌اي روي زبان من ببين
كاين دم و دود سينه‌ام بار دل است بر زبان
گر چه تب استخوان من كرد ز مهر گرم و رفت
همچو تبم نمي‌رود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان
بازنشان حرارتم ز آب دو ديده و ببين
نبض مرا كه مي‌دهد هيچ ز زندگي نشان
آن كه مدام شيشه‌ام از پي عيش داده است
شيشه‌ام از چه مي‌برد پيش طبيب هر زمان
حافظ از آب زندگي شعر تو داد شربتم
ترك طبيب كن بيا نسخه شربتم بخوان


غزل شماره ۳۸۷

۳۵ بازديد


شاه شمشادقدان خسرو شيرين دهنان
كه به مژگان شكند قلب همه صف شكنان
مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت
گفت اي چشم و چراغ همه شيرين سخنان
تا كي از سيم و زرت كيسه تهي خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سيمتنان
كمتر از ذره نه‌اي پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشيد رسي چرخ زنان
بر جهان تكيه مكن ور قدحي مي داري
شادي زهره جبينان خور و نازك بدنان
پير پيمانه كش من كه روانش خوش باد
گفت پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر مي‌گفتم
كه شهيدان كه‌اند اين همه خونين كفنان
گفت حافظ من و تو محرم اين راز نه‌ايم
از مي لعل حكايت كن و شيرين دهنان


غزل شماره ۳۸۶

۳۴ بازديد

 

خدا را كم نشين با خرقه پوشان
رخ از رندان بي‌سامان مپوشان
در اين خرقه بسي آلودگي هست
خوشا وقت قباي مي فروشان
در اين صوفي وشان دردي نديدم
كه صافي باد عيش دردنوشان
تو نازك طبعي و طاقت نياري
گراني‌هاي مشتي دلق پوشان
چو مستم كرده‌اي مستور منشين
چو نوشم داده‌اي زهرم منوشان
بيا و از غبن اين سالوسيان بين
صراحي خون دل و بربط خروشان
ز دلگرمي حافظ بر حذر باش
كه دارد سينه‌اي چون ديگ جوشان


غزل شماره ۳۸۵

۳۵ بازديد


يا رب آن آهوي مشكين به ختن بازرسان
وان سهي سرو خرامان به چمن بازرسان
دل آزرده ما را به نسيمي بنواز
يعني آن جان ز تن رفته به تن بازرسان
ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند
يار مه روي مرا نيز به من بازرسان
ديده‌ها در طلب لعل يماني خون شد
يا رب آن كوكب رخشان به يمن بازرسان
برو اي طاير ميمون همايون آثار
پيش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان
سخن اين است كه ما بي تو نخواهيم حيات
بشنو اي پيك خبرگير و سخن بازرسان
آن كه بودي وطنش ديده حافظ يا رب
به مرادش ز غريبي به وطن بازرسان


غزل شماره ۳۸۹

۳۲ بازديد


چو گل هر دم به بويت جامه در تن
كنم چاك از گريبان تا به دامن
تنت را ديد گل گويي كه در باغ
چو مستان جامه را بدريد بر تن
من از دست غمت مشكل برم جان
ولي دل را تو آسان بردي از من
به قول دشمنان برگشتي از دوست
نگردد هيچ كس دوست دشمن
تنت در جامه چون در جام باده
دلت در سينه چون در سيم آهن
ببار اي شمع اشك از چشم خونين
كه شد سوز دلت بر خلق روشن
مكن كز سينه‌ام آه جگرسوز
برآيد همچو دود از راه روزن
دلم را مشكن و در پا مينداز
كه دارد در سر زلف تو مسكن
چو دل در زلف تو بسته‌ست حافظ
بدين سان كار او در پا ميفكن


غزل شماره ۳۸۸

۳۴ بازديد


بهار و گل طرب انگيز گشت و توبه شكن
به شادي رخ گل بيخ غم ز دل بركن
رسيد باد صبا غنچه در هواداري
ز خود برون شد و بر خود دريد پيراهن
طريق صدق بياموز از آب صافي دل
به راستي طلب آزادگي ز سرو چمن
ز دستبرد صبا گرد گل كلاله نگر
شكنج گيسوي سنبل ببين به روي سمن
عروس غنچه رسيد از حرم به طالع سعد
به عينه دل و دين مي‌برد به وجه حسن
صفير بلبل شوريده و نفير هزار
براي وصل گل آمد برون ز بيت حزن
حديث صحبت خوبان و جام باده بگو
به قول حافظ و فتوي پير صاحب فن


غزل شماره ۳۹۲

۳۱ بازديد


داني كه چيست دولت ديدار يار ديدن
در كوي او گدايي بر خسروي گزيدن
از جان طمع بريدن آسان بود وليكن
از دوستان جاني مشكل توان بريدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ
وان جا به نيك نامي پيراهني دريدن
گه چون نسيم با گل راز نهفته گفتن
گه سر عشقبازي از بلبلان شنيدن
بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار
كآخر ملول گردي از دست و لب گزيدن
فرصت شمار صحبت كز اين دوراهه منزل
چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن
گويي برفت حافظ از ياد شاه يحيي
يا رب به يادش آور درويش پروريدن


غزل شماره ۳۹۱

۳۴ بازديد


خوشتر از فكر مي و جام چه خواهد بودن
تا ببينم كه سرانجام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد كه ايام نماند
گو نه دل باش و نه ايام چه خواهد بودن
مرغ كم حوصله را گو غم خود خور كه بر او
رحم آن كس كه نهد دام چه خواهد بودن
باده خور غم مخور و پند مقلد منيوش
اعتبار سخن عام چه خواهد بودن
دست رنج تو همان به كه شود صرف به كام
داني آخر كه به ناكام چه خواهد بودن
پير ميخانه همي‌خواند معمايي دوش
از خط جام كه فرجام چه خواهد بودن
بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل
تا جزاي من بدنام چه خواهد بودن