غزل شماره ۴۱۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۱۲

۳۵ بازديد


مرا چشميست خون افشان ز دست آن كمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن تركم كه در خواب خوش مستي
نگارين گلشنش روي است و مشكين سايبان ابرو
هلالي شد تنم زين غم كه با طغراي ابرويش
كه باشد مه كه بنمايد ز طاق آسمان ابرو
رقيبان غافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم
هزاران گونه پيغام است و حاجب در ميان ابرو
روان گوشه گيران را جبينش طرفه گلزاريست
كه بر طرف سمن زارش همي‌گردد چمان ابرو
دگر حور و پري را كس نگويد با چنين حسني
كه اين را اين چنين چشم است و آن را آن چنان ابرو
تو كافردل نمي‌بندي نقاب زلف و مي‌ترسم
كه محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زيرك بود حافظ در هواداري
به تير غمزه صيدش كرد چشم آن كمان ابرو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد