خيز تا خرقه صوفي به خرابات بريم
شطح و طامات به بازار خرافات بريم
سوي رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامي و سجاده طامات بريم
تا همه خلوتيان جام صبوحي گيرند
چنگ صبحي به در پير مناجات بريم
با تو آن عهد كه در وادي ايمن بستيم
همچو موسي ارني گوي به ميقات بريم
كوس ناموس تو بر كنگره عرش زنيم
علم عشق تو بر بام سماوات بريم
خاك كوي تو به صحراي قيامت فردا
همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلستانش به زندان مكافات بريم
شرممان باد ز پشمينه آلوده خويش
گر بدين فضل و هنر نام كرامات بريم
قدر وقت ار نشناسد دل و كاري نكند
بس خجالت كه از اين حاصل اوقات بريم
فتنه ميبارد از اين سقف مقرنس برخيز
تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم
در بيابان فنا گم شدن آخر تا كي
ره بپرسيم مگر پي به مهمات بريم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز
حاجت آن به كه بر قاضي حاجات بريم
بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم
كز بهر جرعهاي همه محتاج اين دريم
روز نخست چون دم رندي زديم و عشق
شرط آن بود كه جز ره آن شيوه نسپريم
جايي كه تخت و مسند جم ميرود به باد
گر غم خوريم خوش نبود به كه ميخوريم
تا بو كه دست در كمر او توان زدن
در خون دل نشسته چو ياقوت احمريم
واعظ مكن نصيحت شوريدگان كه ما
با خاك كوي دوست به فردوس ننگريم
چون صوفيان به حالت و رقصند مقتدا
ما نيز هم به شعبده دستي برآوريم
از جرعه تو خاك زمين در و لعل يافت
بيچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم
حافظ چو ره به كنگره كاخ وصل نيست
با خاك آستانه اين در به سر بريم
بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم
فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم
اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد
من و ساقي به هم تازيم و بنيادش براندازيم
شراب ارغواني را گلاب اندر قدح ريزيم
نسيم عطرگردان را شِكَر در مجمر اندازيم
چو در دست است رودي خوش بزن مطرب سرودي خوش
كه دست افشان غزل خوانيم و پاكوبان سر اندازيم
صبا خاك وجود ما بدان عالي جناب انداز
بود كان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم
يكي از عقل ميلافد يكي طامات ميبافد
بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم
بهشت عدن اگر خواهي بيا با ما به ميخانه
كه از پاي خمت روزي به حوض كوثر اندازيم
سخندانيّ و خوشخواني نميورزند در شيراز
بيا حافظ كه تا خود را به ملكي ديگر اندازيم
ما شبي دست برآريم و دعايي بكنيم
غم هجران تو را چاره ز جايي بكنيم
دل بيمار شد از دست رفيقان مددي
تا طبيبش به سر آريم و دوايي بكنيم
آن كه بي جرم برنجيد و به تيغم زد و رفت
بازش آريد خدا را كه صفايي بكنيم
خشك شد بيخ طرب راه خرابات كجاست
تا در آن آب و هوا نشو و نمايي بكنيم
مدد از خاطر رندان طلب اي دل ور نه
كار صعب است مبادا كه خطايي بكنيم
سايه طاير كم حوصله كاري نكند
طلب از سايه ميمون همايي بكنيم
دلم از پرده بشد حافظ خوشگوي كجاست
تا به قول و غزلش ساز نوايي بكنيم
دوستان وقت گل آن به كه به عشرت كوشيم
سخن اهل دل است اين و به جان بنيوشيم
نيست در كس كرم و وقت طرب ميگذرد
چاره آن است كه سجاده به مي بفروشيم
خوش هواييست فرح بخش خدايا بفرست
نازنيني كه به رويش مي گلگون نوشيم
ارغنون ساز فلك رهزن اهل هنر است
چون از اين غصه نناليم و چرا نخروشيم
گل به جوش آمد و از مي نزديمش آبي
لاجرم ز آتش حرمان و هوس ميجوشيم
ميكشيم از قدح لاله شرابي موهوم
چشم بد دور كه بي مطرب و مي مدهوشيم
حافظ اين حال عجب با كه توان گفت كه ما
بلبلانيم كه در موسم گل خاموشيم
صوفي بيا كه خرقه سالوس بركشيم
وين نقش زرق را خط بطلان به سر كشيم
نذر و فتوح صومعه در وجه مينهيم
دلق ريا به آب خرابات بركشيم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند
غلمان ز روضه حور ز جنت به دركشيم
بيرون جهيم سرخوش و از بزم صوفيان
غارت كنيم باده و شاهد به بر كشيم
عشرت كنيم ور نه به حسرت كشندمان
روزي كه رخت جان به جهاني دگر كشيم
سر خدا كه در تتق غيب منزويست
مستانهاش نقاب ز رخسار بركشيم
كو جلوهاي ز ابروي او تا چو ماه نو
گوي سپهر در خم چوگان زر كشيم
حافظ نه حد ماست چنين لافها زدن
پاي از گليم خويش چرا بيشتر كشيم
سرم خوش است و به بانگ بلند ميگويم
كه من نسيم حيات از پياله ميجويم
عبوس زهد به وجه خمار ننشيند
مريد خرقه دردي كشان خوش خويم
شدم فسانه به سرگشتگي و ابروي دوست
كشيد در خم چوگان خويش چون گويم
گرم نه پير مغان در به روي بگشايد
كدام در بزنم چاره از كجا جويم
مكن در اين چمنم سرزنش به خودرويي
چنان كه پرورشم ميدهند ميرويم
تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين
خدا گواه كه هر جا كه هست با اويم
غبار راه طلب كيمياي بهروزيست
غلام دولت آن خاك عنبرين بويم
ز شوق نرگس مست بلندبالايي
چو لاله با قدح افتاده بر لب جويم
بيار مي كه به فتوي حافظ از دل پاك
غبار زرق به فيض قدح فروشويم
ما نگوييم بد و ميل به ناحق نكنيم
جامه كس سيه و دلق خود ازرق نكنيم
عيب درويش و توانگر به كم و بيش بد است
كار بد مصلحت آن است كه مطلق نكنيم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنيم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نكنيم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به مي صاف مروق نكنيم
خوش برانيم جهان در نظر راهروان
فكر اسب سيه و زين مغرق نكنيم
آسمان كشتي ارباب هنر ميشكند
تكيه آن به كه بر اين بحر معلق نكنيم
گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد
گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نكنيم
گر چه ما بندگان پادشهيم
پادشاهان ملك صبحگهيم
گنج در آستين و كيسه تهي
جام گيتي نما و خاك رهيم
هوشيار حضور و مست غرور
بحر توحيد و غرقه گنهيم
شاهد بخت چون كرشمه كند
ماش آيينه رخ چو مهيم
شاه بيدار بخت را هر شب
ما نگهبان افسر و كلهيم
گو غنيمت شمار صحبت ما
كه تو در خواب و ما به ديده گهيم
شاه منصور واقف است كه ما
روي همت به هر كجا كه نهيم
دشمنان را ز خون كفن سازيم
دوستان را قباي فتح دهيم
رنگ تزوير پيش ما نبود
شير سرخيم و افعي سيهيم
وام حافظ بگو كه بازدهند
كردهاي اعتراف و ما گوهيم
بارها گفتهام و بار دگر ميگويم
كه من دلشده اين ره نه به خود ميپويم
در پس آينه طوطي صفتم داشتهاند
آن چه استاد ازل گفت بگو ميگويم
من اگر خارم و گر گل چمن آرايي هست
كه از آن دست كه او ميكشدم ميرويم
دوستان عيب من بيدل حيران مكنيد
گوهري دارم و صاحب نظري ميجويم
گر چه با دلق ملمع مي گلگون عيب است
مكنم عيب كز او رنگ ريا ميشويم
خنده و گريه عشاق ز جايي دگر است
ميسرايم به شب و وقت سحر ميمويم
حافظم گفت كه خاك در ميخانه مبوي
گو مكن عيب كه من مشك ختن ميبويم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد