غزل شماره ۴۱۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۱۳

۳۶ بازديد


خط عذار يار كه بگرفت ماه از او
خوش حلقه‌ايست ليك به در نيست راه از او
ابروي دوست گوشه محراب دولت است
آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او
اي جرعه نوش مجلس جم سينه پاك دار
كيينه‌ايست جام جهان بين كه آه از او
كردار اهل صومعه‌ام كرد مي پرست
اين دود بين كه نامه من شد سياه از او
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بكن
من برده‌ام به باده فروشان پناه از او
ساقي چراغ مي به ره آفتاب دار
گو برفروز مشعله صبحگاه از او
آبي به روزنامه اعمال ما فشان
باشد توان سترد حروف گناه از او
حافظ كه ساز مطرب عشاق ساز كرد
خالي مباد عرصه اين بزمگاه از او
آيا در اين خيال كه دارد گداي شهر
روزي بود كه ياد كند پادشاه از او


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد