به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم
بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آن دم كه بي ياد تو بنشينم
جهان پير است و بيبنياد از اين فرهادكش فرياد
كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
ز تاب آتش دوري شدم غرق عرق چون گل
بيار اي باد شبگيري نسيمي زان عرق چينم
جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي
كه سلطاني عالم را طفيل عشق ميبينم
اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست
حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم
صباح الخير زد بلبل كجايي ساقيا برخيز
كه غوغا ميكند در سر خيال خواب دوشينم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين
اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم
حديث آرزومندي كه در اين نامه ثبت افتاد
همانا بيغلط باشد كه حافظ داد تلقينم
من ترك عشق شاهد و ساغر نميكنم
صد بار توبه كردم و ديگر نميكنم
باغ بهشت و سايه طوبي و قصر و حور
با خاك كوي دوست برابر نميكنم
تلقين و درس اهل نظر يك اشارت است
گفتم كنايتي و مكرر نميكنم
هرگز نميشود ز سر خود خبر مرا
تا در ميان ميكده سر بر نميكنم
ناصح به طعن گفت كه رو ترك عشق كن
محتاج جنگ نيست برادر نميكنم
اين تقويم تمام كه با شاهدان شهر
ناز و كرشمه بر سر منبر نميكنم
حافظ جناب پير مغان جاي دولت است
من ترك خاك بوسي اين در نميكنم
روزگاري شد كه در ميخانه خدمت ميكنم
در لباس فقر كار اهل دولت ميكنم
تا كي اندر دام وصل آرم تذروي خوش خرام
در كمينم و انتظار وقت فرصت ميكنم
واعظ ما بوي حق نشنيد بشنو كاين سخن
در حضورش نيز ميگويم نه غيبت ميكنم
با صبا افتان و خيزان ميروم تا كوي دوست
و از رفيقان ره استمداد همت ميكنم
خاك كويت زحمت ما برنتابد بيش از اين
لطفها كردي بتا تخفيف زحمت ميكنم
زلف دلبر دام راه و غمزهاش تير بلاست
ياد دار اي دل كه چندينت نصيحت ميكنم
ديده بدبين بپوشان اي كريم عيب پوش
زين دليريها كه من در كنج خلوت ميكنم
حافظم در مجلسي دردي كشم در محفلي
بنگر اين شوخي كه چون با خلق صنعت ميكنم
گرم از دست برخيزد كه با دلدار بنشينم
ز جام وصل مينوشم ز باغ عيش گل چينم
شراب تلخ صوفي سوز بنيادم بخواهد برد
لبم بر لب نه اي ساقي و بستان جان شيرينم
مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا كه شب تا روز
سخن با ماه ميگويم پري در خواب ميبينم
لبت شكر به مستان داد و چشمت مي به ميخواران
منم كز غايت حرمان نه با آنم نه با اينم
چو هر خاكي كه باد آورد فيضي برد از انعامت
ز حال بنده ياد آور كه خدمتگار ديرينم
نه هر كو نقش نظمي زد كلامش دلپذير افتد
تذرو طرفه من گيرم كه چالاك است شاهينم
اگر باور نميداري رو از صورتگر چين پرس
كه ماني نسخه ميخواهد ز نوك كلك مشكينم
وفاداري و حق گويي نه كار هر كسي باشد
غلام آصف ثاني جلال الحق و الدينم
رموز مستي و رندي ز من بشنو نه از واعظ
كه با جام و قدح هر دم نديم ماه و پروينم
حاليا مصلحت وقت در آن ميبينم
كه كشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم
جام مي گيرم و از اهل ريا دور شوم
يعني از اهل جهان پاكدلي بگزينم
جز صراحي و كتابم نبود يار و نديم
تا حريفان دغا را به جهان كم بينم
سر به آزادگي از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست كه دامن ز جهان درچينم
بس كه در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقي و مي رنگينم
سينه تنگ من و بار غم او هيهات
مرد اين بار گران نيست دل مسكينم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
اين متاعم كه هميبيني و كمتر زينم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر
كه اگر دم زنم از چرخ بخواهد كينم
بر دلم گرد ستمهاست خدايا مپسند
كه مكدر شود آيينه مهرآيينم
خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم و از پي جانان بروم
گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب
من به بوي سر آن زلف پريشان بروم
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم
چون صبا با تن بيمار و دل بيطاقت
به هواداري آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم كش و ديده گريان بروم
نذر كردم گر از اين غم به درآيم روزي
تا در ميكده شادان و غزل خوان بروم
به هواداري او ذره صفت رقص كنان
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم
تازيان را غم احوال گران باران نيست
پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون
همره كوكبه آصف دوران بروم
غم زمانه كه هيچش كران نميبينم
دواش جز مي چون ارغوان نميبينم
به ترك خدمت پير مغان نخواهم گفت
چرا كه مصلحت خود در آن نميبينم
ز آفتاب قدح ارتفاع عيش بگير
چرا كه طالع وقت آن چنان نميبينم
نشان اهل خدا عاشقيست با خود دار
كه در مشايخ شهر اين نشان نميبينم
بدين دو ديده حيران من هزار افسوس
كه با دو آينه رويش عيان نميبينم
قد تو تا بشد از جويبار ديده من
به جاي سرو جز آب روان نميبينم
در اين خمار كسم جرعهاي نميبخشد
ببين كه اهل دلي در ميان نميبينم
نشان موي ميانش كه دل در او بستم
ز من مپرس كه خود در ميان نميبينم
من و سفينه حافظ كه جز در اين دريا
بضاعت سخن درفشان نميبينم
در خرابات مغان نور خدا ميبينم
اين عجب بين كه چه نوري ز كجا ميبينم
جلوه بر من مفروش اي ملك الحاج كه تو
خانه ميبيني و من خانه خدا ميبينم
خواهم از زلف بتان نافه گشايي كردن
فكر دور است همانا كه خطا ميبينم
سوز دل اشك روان آه سحر ناله شب
اين همه از نظر لطف شما ميبينم
هر دم از روي تو نقشي زندم راه خيال
با كه گويم كه در اين پرده چهها ميبينم
كس نديدهست ز مشك ختن و نافه چين
آن چه من هر سحر از باد صبا ميبينم
دوستان عيب نظربازي حافظ مكنيد
كه من او را ز محبان شما ميبينم
ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم
از بخت شكر دارم و از روزگار هم
زاهد برو كه طالع اگر طالع من است
جامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عيب كس به مستي و رندي نميكنيم
لعل بتان خوش است و مي خوشگوار هم
اي دل بشارتي دهمت محتسب نماند
و از مي جهان پر است و بت ميگسار هم
خاطر به دست تفرقه دادن نه زيركيست
مجموعهاي بخواه و صراحي بيار هم
بر خاكيان عشق فشان جرعه لبش
تا خاك لعل گون شود و مشكبار هم
آن شد كه چشم بد نگران بودي از كمين
خصم از ميان برفت و سرشك از كنار هم
چون كائنات جمله به بوي تو زندهاند
اي آفتاب سايه ز ما برمدار هم
چون آب روي لاله و گل فيض حسن توست
اي ابر لطف بر من خاكي ببار هم
حافظ اسير زلف تو شد از خدا بترس
و از انتصاف آصف جم اقتدار هم
برهان ملك و دين كه ز دست وزارتش
ايام كان يمين شد و دريا يسار هم
بر ياد راي انور او آسمان به صبح
جان ميكند فدا و كواكب نثار هم
گوي زمين ربوده چوگان عدل اوست
وين بركشيده گنبد نيلي حصار هم
عزم سبك عنان تو در جنبش آورد
اين پايدار مركز عالي مدار هم
تا از نتيجه فلك و طور دور اوست
تبديل ماه و سال و خزان و بهار هم
خالي مباد كاخ جلالش ز سروران
و از ساقيان سروقد گلعذار هم
آن كه پامال جفا كرد چو خاك راهم
خاك ميبوسم و عذر قدمش ميخواهم
من نه آنم كه ز جور تو بنالم حاشا
بنده معتقد و چاكر دولتخواهم
بستهام در خم گيسوي تو اميد دراز
آن مبادا كه كند دست طلب كوتاهم
ذره خاكم و در كوي توام جاي خوش است
ترسم اي دوست كه بادي ببرد ناگاهم
پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد
و اندر آن آينه از حسن تو كرد آگاهم
صوفي صومعه عالم قدسم ليكن
حاليا دير مغان است حوالتگاهم
با من راه نشين خيز و سوي ميكده آي
تا در آن حلقه ببيني كه چه صاحب جاهم
مست بگذشتي و از حافظت انديشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگيرد آهم
خوشم آمد كه سحر خسرو خاور ميگفت
با همه پادشهي بنده تورانشاهم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد