معاشران گره از زلف يار باز كنيد
شبي خوش است بدين قصهاش دراز كنيد
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد
رباب و چنگ به بانگ بلند ميگويند
كه گوش هوش به پيغام اهل راز كنيد
به جان دوست كه غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف كارساز كنيد
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است
چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد
نخست موعظه پير صحبت اين حرف است
كه از مصاحب ناجنس احتراز كنيد
هر آن كسي كه در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده به فتواي من نماز كنيد
وگر طلب كند انعامي از شما حافظ
حوالتش به لب يار دلنواز كنيد
بوي خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد
از يار آشنا سخن آشنا شنيد
اي شاه حسن چشم به حال گدا فكن
كاين گوش بس حكايت شاه و گدا شنيد
خوش ميكنم به باده مشكين مشام جان
كز دلق پوش صومعه بوي ريا شنيد
سر خدا كه عارف سالك به كس نگفت
در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد
يا رب كجاست محرم رازي كه يك زمان
دل شرح آن دهد كه چه گفت و چهها شنيد
اينش سزا نبود دل حق گزار من
كز غمگسار خود سخن ناسزا شنيد
محروم اگر شدم ز سر كوي او چه شد
از گلشن زمانه كه بوي وفا شنيد
ساقي بيا كه عشق ندا ميكند بلند
كان كس كه گفت قصه ما هم ز ما شنيد
ما باده زير خرقه نه امروز ميخوريم
صد بار پير ميكده اين ماجرا شنيد
ما مي به بانگ چنگ نه امروز ميكشيم
بس دور شد كه گنبد چرخ اين صدا شنيد
پند حكيم محض صواب است و عين خير
فرخنده آن كسي كه به سمع رضا شنيد
حافظ وظيفه تو دعا گفتن است و بس
دربند آن مباش كه نشنيد يا شنيد
بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد
نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد
جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت
كمال عدل به فرياد دادخواه رسيد
سپهر دور خوش اكنون كند كه ماه آمد
جهان به كام دل اكنون رسد كه شاه رسيد
ز قاطعان طريق اين زمان شوند ايمن
قوافل دل و دانش كه مرد راه رسيد
عزيز مصر به رغم برادران غيور
ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسيد
كجاست صوفي دجال فعل ملحدشكل
بگو بسوز كه مهدي دين پناه رسيد
صبا بگو كه چهها بر سرم در اين غم عشق
ز آتش دل سوزان و دود آه رسيد
ز شوق روي تو شاها بدين اسير فراق
همان رسيد كز آتش به برگ كاه رسيد
مرو به خواب كه حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد
صبا ز منزل جانان گذر دريغ مدار
وز او به عاشق بيدل خبر دريغ مدار
به شكر آن كه شكفتي به كام بخت اي گل
نسيم وصل ز مرغ سحر دريغ مدار
حريف عشق تو بودم چو ماه نو بودي
كنون كه ماه تمامي نظر دريغ مدار
جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است
ز اهل معرفت اين مختصر دريغ مدار
كنون كه چشمه قند است لعل نوشينت
سخن بگوي و ز طوطي شكر دريغ مدار
مكارم تو به آفاق ميبرد شاعر
از او وظيفه و زاد سفر دريغ مدار
چو ذكر خير طلب ميكني سخن اين است
كه در بهاي سخن سيم و زر دريغ مدار
غبار غم برود حال خوش شود حافظ
تو آب ديده از اين رهگذر دريغ مدار
عيد است و آخر گل و ياران در انتظار
ساقي به روي شاه ببين ماه و مي بيار
دل برگرفته بودم از ايام گل ولي
كاري بكرد همت پاكان روزه دار
دل در جهان مبند و به مستي سؤال كن
از فيض جام و قصه جمشيد كامگار
جز نقد جان به دست ندارم شراب كو
كان نيز بر كرشمه ساقي كنم نثار
خوش دولتيست خرم و خوش خسروي كريم
يا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار
مي خور به شعر بنده كه زيبي دگر دهد
جام مرصع تو بدين در شاهوار
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست
از مي كنند روزه گشا طالبان يار
زان جا كه پرده پوشي عفو كريم توست
بر قلب ما ببخش كه نقديست كم عيار
ترسم كه روز حشر عنان بر عنان رود
تسبيح شيخ و خرقه رند شرابخوار
حافظ چو رفت روزه و گل نيز ميرود
ناچار باده نوش كه از دست رفت كار
الا اي طوطي گوياي اسرار
مبادا خاليت شكر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاويد
كه خوش نقشي نمودي از خط يار
سخن سربسته گفتي با حريفان
خدا را زين معما پرده بردار
به روي ما زن از ساغر گلابي
كه خواب آلودهايم اي بخت بيدار
چه ره بود اين كه زد در پرده مطرب
كه ميرقصند با هم مست و هشيار
از آن افيون كه ساقي در ميافكند
حريفان را نه سر ماند نه دستار
سكندر را نميبخشند آبي
به زور و زر ميسر نيست اين كار
بيا و حال اهل درد بشنو
به لفظ اندك و معني بسيار
بت چيني عدوي دين و دلهاست
خداوندا دل و دينم نگه دار
به مستوران مگو اسرار مستي
حديث جان مگو با نقش ديوار
به يمن دولت منصور شاهي
علم شد حافظ اندر نظم اشعار
خداوندي به جاي بندگان كرد
خداوندا ز آفاتش نگه دار
اي صبا نكهتي از خاك ره يار بيار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار
نكتهاي روح فزا از دهن دوست بگو
نامهاي خوش خبر از عالم اسرار بيار
تا معطر كنم از لطف نسيم تو مشام
شمهاي از نفحات نفس يار بيار
به وفاي تو كه خاك ره آن يار عزيز
بي غباري كه پديد آيد از اغيار بيار
گردي از رهگذر دوست به كوري رقيب
بهر آسايش اين ديده خونبار بيار
خامي و ساده دلي شيوه جانبازان نيست
خبري از بر آن دلبر عيار بيار
شكر آن را كه تو در عشرتي اي مرغ چمن
به اسيران قفس مژده گلزار بيار
كام جان تلخ شد از صبر كه كردم بي دوست
عشوهاي زان لب شيرين شكربار بيار
روزگاريست كه دل چهره مقصود نديد
ساقيا آن قدح آينه كردار بيار
دلق حافظ به چه ارزد به مياش رنگين كن
وان گهش مست و خراب از سر بازار بيار
اي صبا نكهتي از كوي فلاني به من آر
زار و بيمار غمم راحت جاني به من آر
قلب بيحاصل ما را بزن اكسير مراد
يعني از خاك در دوست نشاني به من آر
در كمينگاه نظر با دل خويشم جنگ است
ز ابرو و غمزه او تير و كماني به من آر
در غريبي و فراق و غم دل پير شدم
ساغر مي ز كف تازه جواني به من آر
منكران را هم از اين مي دو سه ساغر بچشان
وگر ايشان نستانند رواني به من آر
ساقيا عشرت امروز به فردا مفكن
يا ز ديوان قضا خط اماني به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ ميگفت
كاي صبا نكهتي از كوي فلاني به من آر
گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر
بجز از خدمت رندان نكنم كار دگر
خرم آن روز كه با ديده گريان بروم
تا زنم آب در ميكده يك بار دگر
معرفت نيست در اين قوم خدا را سببي
تا برم گوهر خود را به خريدار دگر
يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت
حاش لله كه روم من ز پي يار دگر
گر مساعد شودم دايره چرخ كبود
هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
عافيت ميطلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه شوخش و آن طرهٔ طرار دگر
راز سربسته ما بين كه به دستان گفتند
هر زمان با دف و ني بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم كه فلك هر ساعت
كندم قصد دل ريش به آزار دگر
بازگويم نه در اين واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در اين باديه بسيار دگر
شب وصل است و طي شد نامه هجر
سلام فيه حتي مطلع الفجر
دلا در عاشقي ثابت قدم باش
كه در اين ره نباشد كار بي اجر
من از رندي نخواهم كرد توبه
و لو آذيتني بالهجر و الحجر
برآي اي صبح روشن دل خدا را
كه بس تاريك ميبينم شب هجر
دلم رفت و نديدم روي دلدار
فغان از اين تطاول آه از اين زجر
وفا خواهي جفاكش باش حافظ
فان الربح و الخسران في التجر
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد