حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بين كه قصه فاش
از رقيبان نهفتنم هوس است
شب قدري چنين عزيز و شريف
با تو تا روز خفتنم هوس است
وه كه دردانهاي چنين نازك
در شب تار سفتنم هوس است
اي صبا امشبم مدد فرماي
كه سحرگه شكفتنم هوس است
از براي شرف به نوك مژه
خاك راه تو رفتنم هوس است
همچو حافظ به رغم مدعيان
شعر رندانه گفتنم هوس است
اگر چه باده فرح بخش و باد گلبيز است
به بانگ چنگ مخور مي كه محتسب تيز است
صراحي اي و حريفي گرت به چنگ افتد
به عقل نوش كه ايام فتنه انگيز است
در آستين مرقع پياله پنهان كن
كه همچو چشم صراحي زمانه خونريز است
به آب ديده بشوييم خرقهها از مي
كه موسم ورع و روزگار پرهيز است
مجوي عيش خوش از دور باژگون سپهر
كه صاف اين سر خم جمله دردي آميز است
سپهر برشده پرويزنيست خون افشان
كه ريزهاش سر كسري و تاج پرويز است
عراق و فارس گرفتي به شعر خوش حافظ
بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريز است
گل در بر و مي در كف و معشوق به كام است
سلطان جهانم به چنين روز غلام است
گو شمع مياريد در اين جمع كه امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است وليكن
بي روي تو اي سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول ني و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر مياميز كه ما را
هر لحظه ز گيسوي تو خوش بوي مشام است
از چاشني قند مگو هيچ و ز شكر
زان رو كه مرا از لب شيرين تو كام است
تا گنج غمت در دل ويرانه مقيم است
همواره مرا كوي خرابات مقام است
از ننگ چه گويي كه مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسي كه مرا ننگ ز نام است
ميخواره و سرگشته و رنديم و نظرباز
وان كس كه چو ما نيست در اين شهر كدام است
با محتسبم عيب مگوييد كه او نيز
پيوسته چو ما در طلب عيش مدام است
حافظ منشين بي مي و معشوق زماني
كايام گل و ياسمن و عيد صيام است
در اين زمانه رفيقي كه خالي از خلل است
صراحي مي ناب و سفينه غزل است
جريده رو كه گذرگاه عافيت تنگ است
پياله گير كه عمر عزيز بيبدل است
نه من ز بي عملي در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بي عمل است
به چشم عقل در اين رهگذار پرآشوب
جهان و كار جهان بيثبات و بيمحل است
بگير طره مه چهرهاي و قصه مخوان
كه سعد و نحس ز تاثير زهره و زحل است
دلم اميد فراوان به وصل روي تو داشت
ولي اجل به ره عمر رهزن امل است
به هيچ دور نخواهند يافت هشيارش
چنين كه حافظ ما مست باده ازل است
كنون كه بر كف گل جام باده صاف است
به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير
چه وقت مدرسه و بحث كشف كشاف است
فقيه مدرسه دي مست بود و فتوي داد
كه مي حرام ولي به ز مال اوقاف است
به درد و صاف تو را حكم نيست خوش دركش
كه هر چه ساقي ما كرد عين الطاف است
ببر ز خلق و چو عنقا قياس كار بگير
كه صيت گوشه نشينان ز قاف تا قاف است
حديث مدعيان و خيال همكاران
همان حكايت زردوز و بورياباف است
خموش حافظ و اين نكتههاي چون زر سرخ
نگاه دار كه قلاب شهر صراف است
صوفي از پرتو مي راز نهاني دانست
گوهر هر كس از اين لعل تواني دانست
قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس
كه نه هر كو ورقي خواند معاني دانست
عرضه كردم دو جهان بر دل كارافتاده
بجز از عشق تو باقي همه فاني دانست
آن شد اكنون كه ز ابناي عوام انديشم
محتسب نيز در اين عيش نهاني دانست
دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد
ور نه از جانب ما دل نگراني دانست
سنگ و گل را كند از يمن نظر لعل و عقيق
هر كه قدر نفس باد يماني دانست
اي كه از دفتر عقل آيت عشق آموزي
ترسم اين نكته به تحقيق نداني دانست
مي بياور كه ننازد به گل باغ جهان
هر كه غارتگري باد خزاني دانست
حافظ اين گوهر منظوم كه از طبع انگيخت
ز اثر تربيت آصف ثاني دانست
به كوي ميكده هر سالكي كه ره دانست
دري دگر زدن انديشه تبه دانست
زمانه افسر رندي نداد جز به كسي
كه سرفرازي عالم در اين كله دانست
بر آستانه ميخانه هر كه يافت رهي
ز فيض جام مي اسرار خانقه دانست
هر آن كه راز دو عالم ز خط ساغر خواند
رموز جام جم از نقش خاك ره دانست
وراي طاعت ديوانگان ز ما مطلب
كه شيخ مذهب ما عاقلي گنه دانست
دلم ز نرگس ساقي امان نخواست به جان
چرا كه شيوه آن ترك دل سيه دانست
ز جور كوكب طالع سحرگهان چشمم
چنان گريست كه ناهيد ديد و مه دانست
حديث حافظ و ساغر كه ميزند پنهان
چه جاي محتسب و شحنه پادشه دانست
بلندمرتبه شاهي كه نه رواق سپهر
نمونهاي ز خم طاق بارگه دانست
لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است
وز پي ديدن او دادن جان كار من است
شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز
هر كه دل بردن او ديد و در انكار من است
ساروان رخت به دروازه مبر كان سر كو
شاهراهيست كه منزلگه دلدار من است
بنده طالع خويشم كه در اين قحط وفا
عشق آن لولي سرمست خريدار من است
طبله عطر گل و زلف عبيرافشانش
فيض يك شمه ز بوي خوش عطار من است
باغبان همچو نسيمم ز در خويش مران
كآب گلزار تو از اشك چو گلنار من است
شربت قند و گلاب از لب يارم فرمود
نرگس او كه طبيب دل بيمار من است
آن كه در طرز غزل نكته به حافظ آموخت
يار شيرين سخن نادره گفتار من است
به دام زلف تو دل مبتلاي خويشتن است
بكش به غمزه كه اينش سزاي خويشتن است
گرت ز دست برآيد مراد خاطر ما
به دست باش كه خيري به جاي خويشتن است
به جانت اي بت شيرين دهن كه همچون شمع
شبان تيره مرادم فناي خويشتن است
چو راي عشق زدي با تو گفتم اي بلبل
مكن كه آن گل خندان براي خويشتن است
به مشك چين و چگل نيست بوي گل محتاج
كه نافههاش ز بند قباي خويشتن است
مرو به خانه ارباب بيمروت دهر
كه گنج عافيتت در سراي خويشتن است
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازي او
هنوز بر سر عهد و وفاي خويشتن است
روضه خلد برين خلوت درويشان است
مايه محتشمي خدمت درويشان است
گنج عزلت كه طلسمات عجايب دارد
فتح آن در نظر رحمت درويشان است
قصر فردوس كه رضوانش به درباني رفت
منظري از چمن نزهت درويشان است
آن چه زر ميشود از پرتو آن قلب سياه
كيمياييست كه در صحبت درويشان است
آن كه پيشش بنهد تاج تكبر خورشيد
كبرياييست كه در حشمت درويشان است
دولتي را كه نباشد غم از آسيب زوال
بي تكلف بشنو دولت درويشان است
خسروان قبله حاجات جهانند ولي
سببش بندگي حضرت درويشان است
روي مقصود كه شاهان به دعا ميطلبند
مظهرش آينه طلعت درويشان است
از كران تا به كران لشكر ظلم است ولي
از ازل تا به ابد فرصت درويشان است
اي توانگر مفروش اين همه نخوت كه تو را
سر و زر در كنف همت درويشان است
گنج قارون كه فرو ميشود از قهر هنوز
خوانده باشي كه هم از غيرت درويشان است
من غلام نظر آصف عهدم كو را
صورت خواجگي و سيرت درويشان است
حافظ ار آب حيات ازلي ميخواهي
منبعش خاك در خلوت درويشان است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد