حكايت ابوسعيد مهنه با قايمي كه شوخ بر بازوي او مي‌آورد

۳۳ بازديد


بوسعيد مهنه در حمام بود
قايميش افتاد و مرد خام بود
شوخ شيخ آورد تا بازوي او
جمع كرد آن جمله پيش روي او
شيخ را گفتا بگو اي پاك جان
تا جوامردي چه باشد در جهان
شيخ گفتا شوخ پنهان كردنست
پيش چشم خلق ناآوردنست
اين جوابي بود بر بالاي او
قايم افتاد آن زمان در پاي او
چون به ناداني خويش اقرار كرد
شيخ خوش شد، قايم استغفار كرد
خالقا، پروردگارا ، منعما
پادشاها، كارسازا ، مكرما
چون جوانمردي خلق عالمي
هست از درياي فضلت شب نمي
قايم مطلق تويي اما به ذات
وز جوانمردي ببايي در صفات
شوخي و بي‌شرمي ما در گذار
شوخ ما با پيش چشم ما ميار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد