روزه يك سو شد و عيد آمد و دلها برخاست
مي ز خمخانه به جوش آمد و مي بايد خواست
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت
وقت رندي و طرب كردن رندان پيداست
چه ملامت بود آن را كه چنين باده خورد
اين چه عيب است بدين بيخردي وين چه خطاست
باده نوشي كه در او روي و ريايي نبود
بهتر از زهدفروشي كه در او روي و رياست
ما نه رندان رياييم و حريفان نفاق
آن كه او عالم سر است بدين حال گواست
فرض ايزد بگزاريم و به كس بد نكنيم
وان چه گويند روا نيست نگوييم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم
باده از خون رزان است نه از خون شماست
اين چه عيب است كز آن عيب خلل خواهد بود
ور بود نيز چه شد مردم بيعيب كجاست
مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست
كه به پيمانه كشي شهره شدم روز الست
من همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق
چارتكبير زدم يك سره بر هر چه كه هست
مي بده تا دهمت آگهي از سر قضا
كه به روي كه شدم عاشق و از بوي كه مست
كمر كوه كم است از كمر مور اين جا
نااميد از در رحمت مشو اي باده پرست
بجز آن نرگس مستانه كه چشمش مرساد
زير اين طارم فيروزه كسي خوش ننشست
جان فداي دهنش باد كه در باغ نظر
چمن آراي جهان خوشتر از اين غنچه نبست
حافظ از دولت عشق تو سليماني شد
يعني از وصل تواش نيست بجز باد به دست
خيال روي تو در هر طريق همره ماست
نسيم موي تو پيوند جان آگه ماست
به رغم مدعياني كه منع عشق كنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست
ببين كه سيب زنخدان تو چه ميگويد
هزار يوسف مصري فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پريشان و دست كوته ماست
به حاجب در خلوت سراي خاص بگو
فلان ز گوشه نشينان خاك درگه ماست
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
هميشه در نظر خاطر مرفه ماست
اگر به سالي حافظ دري زند بگشاي
كه سالهاست كه مشتاق روي چون مه ماست
در دير مغان آمد يارم قدحي در دست
مست از مي و ميخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شكل مه نو پيدا
وز قد بلند او بالاي صنوبر پست
آخر به چه گويم هست از خود خبرم چون نيست
وز بهر چه گويم نيست با وي نظرم چون هست
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست
و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
گر غاليه خوش بو شد در گيسوي او پيچيد
ور وسمه كمانكش گشت در ابروي او پيوست
بازآي كه بازآيد عمر شده حافظ
هر چند كه نايد باز تيري كه بشد از شست
زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست
پيرهن چاك و غزل خوان و صراحي در دست
نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان
نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزين
گفت اي عاشق ديرينه من خوابت هست
عاشقي را كه چنين باده شبگير دهند
كافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو اي زاهد و بر دردكشان خرده مگير
كه ندادند جز اين تحفه به ما روز الست
آن چه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام مي و زلف گره گير نگار
اي بسا توبه كه چون توبه حافظ بشكست
شكفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلاي سرخوشي اي صوفيان باده پرست
اساس توبه كه در محكمي چو سنگ نمود
ببين كه جام زجاجي چه طرفهاش بشكست
بيار باده كه در بارگاه استغنا
چه پاسبان و چه سلطان چه هوشيار و چه مست
از اين رباط دودر چون ضرورت است رحيل
رواق و طاق معيشت چه سربلند و چه پست
مقام عيش ميسر نميشود بيرنج
بلي به حكم بلا بستهاند عهد الست
به هست و نيست مرنجان ضمير و خوش ميباش
كه نيستيست سرانجام هر كمال كه هست
شكوه آصفي و اسب باد و منطق طير
به باد رفت و از او خواجه هيچ طرف نبست
به بال و پر مرو از ره كه تير پرتابي
هوا گرفت زماني ولي به خاك نشست
زبان كلك تو حافظ چه شكر آن گويد
كه گفته سخنت ميبرند دست به دست
زلفت هزار دل به يكي تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوي نسيمش دهند جان
بگشود نافهاي و در آرزو ببست
شيدا از آن شدم كه نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گري كرد و رو ببست
ساقي به چند رنگ مي اندر پياله ريخت
اين نقشها نگر كه چه خوش در كدو ببست
يا رب چه غمزه كرد صراحي كه خون خم
با نعرههاي قلقلش اندر گلو ببست
مطرب چه پرده ساخت كه در پرده سماع
بر اهل وجد و حال در هاي و هو ببست
حافظ هر آن كه عشق نورزيد و وصل خواست
احرام طوف كعبه دل بي وضو ببست
ما را ز خيال تو چه پرواي شراب است
خم گو سر خود گير كه خمخانه خراب است
گر خمر بهشت است بريزيد كه بي دوست
هر شربت عذبم كه دهي عين عذاب است
افسوس كه شد دلبر و در ديده گريان
تحرير خيال خط او نقش بر آب است
بيدار شو اي ديده كه ايمن نتوان بود
زين سيل دمادم كه در اين منزل خواب است
معشوق عيان ميگذرد بر تو وليكن
اغيار هميبيند از آن بسته نقاب است
گل بر رخ رنگين تو تا لطف عرق ديد
در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است
سبز است در و دشت بيا تا نگذاريم
دست از سر آبي كه جهان جمله سراب است
در كنج دماغم مطلب جاي نصيحت
كاين گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
بس طور عجب لازم ايام شباب است
به جان خواجه و حق قديم و عهد درست
كه مونس دم صبحم دعاي دولت توست
سرشك من كه ز طوفان نوح دست برد
ز لوح سينه نيارست نقش مهر تو شست
بكن معاملهاي وين دل شكسته بخر
كه با شكستگي ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
كه خواجه خاتم جم ياوه كرد و بازنجست
دلا طمع مبر از لطف بينهايت دوست
چو لاف عشق زدي سر بباز چابك و چست
به صدق كوش كه خورشيد زايد از نفست
كه از دروغ سيه روي گشت صبح نخست
شدم ز دست تو شيداي كوه و دشت و هنوز
نميكني به ترحم نطاق سلسله سست
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوي
گناه باغ چه باشد چو اين گياه نرست
خدا چو صورت ابروي دلگشاي تو بست
گشاد كار من اندر كرشمههاي تو بست
مرا و سرو چمن را به خاك راه نشاند
زمانه تا قصب نرگس قباي تو بست
ز كار ما و دل غنچه صد گره بگشود
نسيم گل چو دل اندر پي هواي تو بست
مرا به بند تو دوران چرخ راضي كرد
ولي چه سود كه سررشته در رضاي تو بست
چو نافه بر دل مسكين من گره مفكن
كه عهد با سر زلف گره گشاي تو بست
تو خود وصال دگر بودي اي نسيم وصال
خطا نگر كه دل اميد در وفاي تو بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت كه حافظ برو كه پاي تو بست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد