آن شب قدري كه گويند اهل خلوت امشب است
يا رب اين تاثير دولت در كدامين كوكب است
تا به گيسوي تو دست ناسزايان كم رسد
هر دلي از حلقهاي در ذكر يارب يارب است
كشته چاه زنخدان توام كز هر طرف
صد هزارش گردن جان زير طوق غبغب است
شهسوار من كه مه آيينه دار روي اوست
تاج خورشيد بلندش خاك نعل مركب است
عكس خوي بر عارضش بين كآفتاب گرم رو
در هواي آن عرق تا هست هر روزش تب است
من نخواهم كرد ترك لعل يار و جام مي
زاهدان معذور داريدم كه اينم مذهب است
اندر آن ساعت كه بر پشت صبا بندند زين
با سليمان چون برانم من كه مورم مركب است
آن كه ناوك بر دل من زير چشمي ميزند
قوت جان حافظش در خنده زير لب است
آب حيوانش ز منقار بلاغت ميچكد
زاغ كلك من به نام ايزد چه عالي مشرب است
برو به كار خود اي واعظ اين چه فريادست
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
ميان او كه خدا آفريده است از هيچ
دقيقهايست كه هيچ آفريده نگشادست
به كام تا نرساند مرا لبش چون ناي
نصيحت همه عالم به گوش من بادست
گداي كوي تو از هشت خلد مستغنيست
اسير عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستي عشقم خراب كرد ولي
اساس هستي من زان خراب آبادست
دلا منال ز بيداد و جور يار كه يار
تو را نصيب همين كرد و اين از آن دادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
كز اين فسانه و افسون مرا بسي يادست
رواق منظر چشم من آشيانه توست
كرم نما و فرود آ كه خانه خانه توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودي دل
لطيفههاي عجب زير دام و دانه توست
دلت به وصل گل اي بلبل صبا خوش باد
كه در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
علاج ضعف دل ما به لب حوالت كن
كه اين مفرح ياقوت در خزانه توست
به تن مقصرم از دولت ملازمتت
ولي خلاصه جان خاك آستانه توست
من آن نيم كه دهم نقد دل به هر شوخي
در خزانه به مهر تو و نشانه توست
تو خود چه لعبتي اي شهسوار شيرين كار
كه توسني چو فلك رام تازيانه توست
چه جاي من كه بلغزد سپهر شعبده باز
از اين حيل كه در انبانه بهانه توست
سرود مجلست اكنون فلك به رقص آرد
كه شعر حافظ شيرين سخن ترانه توست
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتي كه تو را هست با خدا
كآخر دمي بپرس كه ما را چه حاجت است
اي پادشاه حسن خدا را بسوختيم
آخر سؤال كن كه گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتيم و زبان سؤال نيست
در حضرت كريم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به يغما چه حاجت است
جام جهان نماست ضمير منير دوست
اظهار احتياج خود آن جا چه حاجت است
آن شد كه بار منت ملاح بردمي
گوهر چو دست داد به دريا چه حاجت است
اي مدعي برو كه مرا با تو كار نيست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
اي عاشق گدا چو لب روح بخش يار
ميداندت وظيفه تقاضا چه حاجت است
حافظ تو ختم كن كه هنر خود عيان شود
با مدعي نزاع و محاكا چه حاجت است
بي مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب ديجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
ميرفت خيال تو ز چشم من و ميگفت
هيهات از اين گوشه كه معمور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور هميداشت
از دولت هجر تو كنون دور نماندست
نزديك شد آن دم كه رقيب تو بگويد
دور از رخت اين خسته رنجور نماندست
صبر است مرا چاره هجران تو ليكن
چون صبر توان كرد كه مقدور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ريز كه معذور نماندست
حافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعيه سور نماندست
بيا كه قصر امل سخت سست بنيادست
بيار باده كه بنياد عمر بر بادست
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزادست
چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژدهها دادست
كه اي بلندنظر شاهباز سدره نشين
نشيمن تو نه اين كنج محنت آبادست
تو را ز كنگره عرش ميزنند صفير
ندانمت كه در اين دامگه چه افتادست
نصيحتي كنمت ياد گير و در عمل آر
كه اين حديث ز پير طريقتم يادست
غم جهان مخور و پند من مبر از ياد
كه اين لطيفه عشقم ز ره روي يادست
رضا به داده بده وز جبين گره بگشاي
كه بر من و تو در اختيار نگشادست
مجو درستي عهد از جهان سست نهاد
كه اين عجوز عروس هزاردامادست
نشان عهد و وفا نيست در تبسم گل
بنال بلبل بي دل كه جاي فريادست
حسد چه ميبري اي سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست
تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست
دل سودازده از غصه دو نيم افتادست
چشم جادوي تو خود عين سواد سحر است
ليكن اين هست كه اين نسخه سقيم افتادست
در خم زلف تو آن خال سيه داني چيست
نقطه دوده كه در حلقه جيم افتادست
زلف مشكين تو در گلشن فردوس عذار
چيست طاووس كه در باغ نعيم افتادست
دل من در هوس روي تو اي مونس جان
خاك راهيست كه در دست نسيم افتادست
همچو گرد اين تن خاكي نتواند برخاست
از سر كوي تو زان رو كه عظيم افتادست
سايه قد تو بر قالبم اي عيسي دم
عكس روحيست كه بر عظم رميم افتادست
آن كه جز كعبه مقامش نبد از ياد لبت
بر در ميكده ديدم كه مقيم افتادست
حافظ گمشده را با غمت اي يار عزيز
اتحاديست كه در عهد قديم افتادست
المنه لله كه در ميكده باز است
زان رو كه مرا بر در او روي نياز است
خمها همه در جوش و خروشند ز مستي
وان مي كه در آن جاست حقيقت نه مجاز است
از وي همه مستي و غرور است و تكبر
وز ما همه بيچارگي و عجز و نياز است
رازي كه بر غير نگفتيم و نگوييم
با دوست بگوييم كه او محرم راز است
شرح شكن زلف خم اندر خم جانان
كوته نتوان كرد كه اين قصه دراز است
بار دل مجنون و خم طره ليلي
رخساره محمود و كف پاي اياز است
بردوختهام ديده چو باز از همه عالم
تا ديده من بر رخ زيباي تو باز است
در كعبه كوي تو هر آن كس كه بيايد
از قبله ابروي تو در عين نماز است
اي مجلسيان سوز دل حافظ مسكين
از شمع بپرسيد كه در سوز و گداز است
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
شمشاد خانه پرور ما از كه كمتر است
اي نازنين پسر تو چه مذهب گرفتهاي
كت خون ما حلالتر از شير مادر است
چون نقش غم ز دور ببيني شراب خواه
تشخيص كردهايم و مداوا مقرر است
از آستان پير مغان سر چرا كشيم
دولت در آن سرا و گشايش در آن در است
يك قصه بيش نيست غم عشق وين عجب
كز هر زبان كه ميشنوم نامكرر است
دي وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گويد و بازش چه در سر است
شيراز و آب ركني و اين باد خوش نسيم
عيبش مكن كه خال رخ هفت كشور است
فرق است از آب خضر كه ظلمات جاي او است
تا آب ما كه منبعش الله اكبر است
ما آبروي فقر و قناعت نميبريم
با پادشه بگوي كه روزي مقدر است
حافظ چه طرفه شاخ نباتيست كلك تو
كش ميوه دلپذيرتر از شهد و شكر است
صحن بستان ذوق بخش و صحبت ياران خوش است
وقت گل خوش باد كز وي وقت ميخواران خوش است
از صبا هر دم مشام جان ما خوش ميشود
آري آري طيب انفاس هواداران خوش است
ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز كرد
ناله كن بلبل كه گلبانگ دل افكاران خوش است
مرغ خوشخوان را بشارت باد كاندر راه عشق
دوست را با ناله شبهاي بيداران خوش است
نيست در بازار عالم خوشدلي ور زان كه هست
شيوه رندي و خوش باشي عياران خوش است
از زبان سوسن آزادهام آمد به گوش
كاندر اين دير كهن كار سبكباران خوش است
حافظا ترك جهان گفتن طريق خوشدليست
تا نپنداري كه احوال جهان داران خوش است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد