گفتهٔ پاك‌ديني كه سي‌سال عمر بي‌خود مي‌گذارد

۳۶ بازديد


پاك ديني گفت سي سال تمام
عمر بي‌خود مي‌گذارم بر دوام
همچو اسمعيل در خود ناپديد
آن زمان كو را پدر سر مي‌بريد
چون بود آنكس كه او عمري گذاشت
همچو آن يك دم كه اسمعيل داشت
كس چه داند تا درين حبس تعب
عمر خود چون مي‌گذارم روز و شب
گاه مي‌سوزم چو شمع از انتظار
گاه مي‌گريم چر ابر نوبهار
تو فروغ شمع مي‌بيني خوشي
مي‌نبيني در سر او آتشي
آنك از بيرون كند در تن نگاه
كي بود هرگز درون سينه راه
در خم چوگان چه گويي، هيچ جاي
مي‌ندانم پاي از سر، سر ز پاي
از وجودم خود نكردم هيچ سود
كانچ كردم وانچ گفتم هيچ بود
اي دريغا نيست از كس ياريم
عمر ضايع گشت در بي‌كاريم
چون توانستم ندانستم ، چه سود
چون بدانستم، توانستم نبود
اين زمان جز عجز و جز بيچارگي
مي‌ندارم چارهٔ يك بارگي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد