حكايت ابوسعيد مهنه با مستي كه به در خانقاه او آمد

۳۵ بازديد


بوسعيد مهنه با مردان راه
بود روزي در ميان خانقاه
مستي آمد اشك ريزان بي‌قرار
تا دران خانقاه آشفته‌وار
پرده از ناسازگاري بازكرد
گريه و بدمستيي آغازكرد
شيخ كو را ديد آمد در برش
ايستاد از روي شفقت بر سرش
گفت هان اي مست اينجا كم ستيز
از چه مي‌باشي، به من ده دست و خيز
مست گفت اي حق تعالي يار تو
نيست شيخا دست‌گيري كار تو
تو سر خود گير و رفتي مردوار
سر فرورفته مرا با او گذار
گر ز هر كس دست‌گيري آمدي
مور در صدر اميري آمدي
دست‌گيري نيست كار تو، برو
نيستم من در شمار تو برو
شيخ در خاك اوفتاد از درد او
سرخ گشت از اشك روي زرد او
اي همه تو ناگزير من تو باش
اوفتادم دست گير من تو باش
مانده‌ام در چاه زندان پاي بست
در چنين چاهم كه گيرد جز تو دست
هم تن زندانيم آلوده شد
هم دل محنت كشم فرسوده شد
گرچه بس آلوده در راه آمدم
عفو كن كز حبس وز چاه آمدم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد