حكايت مفلسي كه عاشق پسر پادشاه شد و بدين گناه او را محكوم به مرگ كردند

۳۵ بازديد


پادشاهي ماه وش، خورشيد فر
داشت چون يوسف يكي زيبا پسر
كس به حسن او پسر هرگز نداشت
هيچ خلق آن حشمت و آن عز نداشت
خاك او بودند دلبندان همه
بندهٔ رويش خداوندان همه
گر به شب از پرده پيدا آمدي
آفتابي نو به صحرا آمدي
روي او را وصف كردن روي نيست
زانك مه از روي او يك موي نيست
گر رسن كردي از آن زلف دو تاه
صد هزاران دل فرو رفتي به چاه
زلف عالم سوز آن شمع طراز
كار كردي برهمه عالم دراز
وصف شست زلف آن يوسف جمال
هيچ نتوان گفت در پنجاه سال
چشم چون نرگس اگر بر هم زدي
آتش اندر جملهٔ عالم زدي
خندهٔ او چون شكر كردي نثار
صد هزاران گل شكفتي بي‌بهار
از دهانش خود نشد معلوم هيچ
زانك نتوان گفت از معدوم هيچ
چون ز زير پرده بيرون آمدي
هر سر مويش به صد خون آمدي
فتنهٔ جان و جهان بود آن پسر
هرچ گويم بيش از آن بود آن پسر
چو برون راندي سوي ميدان فرس
برهنه بوديش تيغ از پيش و پس
هرك سوي آن پسر كردي نگاه
برگرفتنديش در ساعت ز راه
بود درويشي گدايي بي‌خبر
بي‌سر و بن شد ز عشق آن پسر
قسم ازو جز عجز و آشفتن نداشت
جانش مي‌شد زهرهٔ گفتن نداشت
چون بيافت آن درد را هم پشت او
عشق و غم درجان و در دل مي‌كشت او
روز و شب در كوي او بنشسته بود
چشم از خلق جهان بربسته بود
هيچ كس محرم نبودش در جهان
همچنان مي‌گشت با غم بي‌جنان
روز و شب رويي چو زر، اشكي چو سيم
منتظر بنشسته بودي دل دو نيم
زنده زان بودي گداي نا صبور
كان پسر گه گاه بگذشتي ز دور
شاه زاد، از دور چون پيدا شدي
جملهٔ بازار پر غوغا شدي
در جهان برخاستي صد رستخيز
خلق يك سر آمدندي درگريز
چاوشان از پيش و از پس مي‌شدند
هر زمان در خون صد كس مي‌شدند
بانگ بردا برد مي‌رفتي به ماه
قرب يك فرسنگ بگرفتي سپاه
چون شنيدي بانگ چاوش آن گدا
سر بگشتيش و در افتادي ز پا
غشيش آوردي و در خون ماندي
وز وجود خويش بيرون ماندي
چشم بايستي در آن دم صد هزار
تا برو بگريستي خون زار زار
گاه چون نيلي شدي آن ناتوان
گاه خون از زير او گشتي روان
گاه بفسردي ز آهش اشك او
گاه اشكش سوختي از رشك او
نيم كشته، نيم مرده، نيم جان
وز تهي دستي نبودش نيم نان
اين چنين كس را چنين افتاده پست
آن چنان شه زاده چون آيد به دست
نيم ذره سايه بود آن بي‌خبر
خواست تا خورشيد درگيرد ببر
مي‌شد آن شه زاده روزي با سپاه
آن گدا يك نعره زد آن جايگاه
زو برآمد نعره و بي‌خويش شد
گفت جانم سوخت و عقل از پيش شد
چند خواهم سوخت جان خويش ازين
نيست صبر و طاقت من بيش ازين
اين سخن مي‌گفت آن سرگشته مرد
هر زمان بر سنگ مي‌زد سر ز درد
چون بگفت اين، گشت زايل هوش او
پس روان شد خون ز چشم و گوش او
چاوش شه زاده زو آگاه شد
عزم غمزش كرد، پيش شاه شد
گفت بر شه‌زادهٔ تو شهريار
عشق آوردست رندي بي‌قرار
شاه از غيرت چنان مدهوش شد
كز تف دل مغز او پر جوش شد
گفت برخيزيد بردارش كشيد
پاي بسته، سر نگوسارش كشيد
در زمان رفتند خيل پادشا
حلقه‌اي كردند گرد آن گدا
پس بسوي دار كردندش كشان
بر سر او گشت خلقي خون فشان
نه ز دردش هيچ كس آگاه بود
نه كسش آنجا شفاعت خواه بود
چون به زير دار آوردش و زير
ز آتش حسرت برآمد زو نفير
گفت مهلم ده ز بهر كردگار
تا كنم يك سجده باري زير دار
مهل دادش آن وزير خشم ناك
تا نهاد او روي خود بر روي خاك
پس ميان سجده گفتا اي اله
چون بخواهد كشت شاهم بي‌گناه
پيش از آن كز جان برآيم بي‌خبر
روزيم گردان جمال آن پسر
تا ببينم روي او يك بار نيز
جان كنم بر روي او ايثار نيز
چون ببينم روي آن شه زاد خوش
صد هزار جان توانم داد خوش
پادشاها بنده حاجت خواه تست
عاشقتست و كشتهٔ اين راه تست
هستم از جان بندهٔ اين در هنوز
گر شدم عاشق، نيم كافر هنوز
چون تو حاجت مي‌بر آري صد هزار
حاجت من كن روا كارم برآر
چون بخواست اين حاجت آن مظلوم راه
تير او آمد مگر بر جايگاه
چون شنيد آن راز او پنهان و زير
درد كردش دل ز درد آن فقير
رفت پيش پادشاه و مي‌گريست
حال آن دل داده برگفتش كه چيست
زاري او در مناجاتش بگفت
در ميان سجده حاجاتش بگفت
شاه را دردي ازو در دل فتاد
خوش شد و بر عفو كردن دل نهاد
شاه حالي گفت آن شه‌زاده را
سر مگردان آن ز پا افتاده را
اين زمان برخيز زير دار شو
پيش آن سرگشتهٔ خون‌خوار شو
مستمند خويش را آواز ده
بي‌دل تست او، دل او بازده
لطف كن با او كه قهر تو كشيد
نوش خور با او كه زهر تو چشيد
از رهش برگير سوي گلشن آر
چون بيايي، با خودش پيش من آر
رفت آن شه زادهٔ يوسف جمال
تا نشيند با گدايي در وصال
رفت آن خورشيد روي آتشين
تا شود با ذرهٔ خلوت نشين
رفت آن درياي پر گوهر خوشي
تا كند با قطره دست اندركشي
از خوشي اين جايگه بر سر زنيد
پاي بركوبيد، دستي برزنيد
آخر آن شه‌زاده زير دار شد
چون قيامت فتنهٔ بيدار شد
آن گدا را در هلاك افتاده ديد
سرنگون بر روي خاك افتاده ديد
خاك از خون دو چشمش گل شده
عالمي پر حسرتش حاصل شده
محو گشته، گم شده، ناچيز هم
زين بتر چه بود دگر، آن نيز هم
چون چنان ديد آن به خون افتاده را
آب در چشم آمد آن شه‌زاده را
خواست تا پنهان كند اشك از سپاه
بر نمي‌آمد مگر با اشك شاه
اشك چون باران روان كرد آن زمان
گشت حاصل صد جهان درد آن زمان
هرك او در عشق صادق آمدست
بر سرش معشوق عاشق آمدست
گر به صدق عشق پيش آيد ترا
عاشقت معشوق خويش آيد ترا
عاقبت شه‌زاده خورشيد فش
از سر لطف آن گدا را خواند خوش
آن گدا آواز او نشنيده بود
ليك بسياري ز دورش ديده بود
چون گدا برداشت روي از خاك راه
در برابر ديد روي پادشاه
آتش سوزنده با درياي آب
گرچه مي‌سوزد، نيارد هيچ تاب
بود آن درويش بي‌دل آتشي
قربتش افتاد با دريا خوشي
جان به لب آورد، گفت اي شهريار
چون چنينم مي‌تواني كشت زار
حاجت اين لشگر گر بز نبود
اين بگفت و گوييي هرگز نبود
نعره‌اي زد، جان ببخشيد و بمرد
همچو شمعي باز خنديد و بمرد
چون وصال دلبرش معلوم گشت
فاني مطلق شد و معدوم گشت
سالكان دانند در ميدان درد
تا فناي عشق با مردان چه كرد
اي وجودت با عدم آميخته
لذت تو با عدم آميخته
تا نياري مدتي زير و زبر
كي تواني يافت ز آسايش خبر
دست بگشاده چو برقي جسته‌اي
وز خلاشه پيش برقي بسته‌اي
اين چه كارتست مردانه درآي
عقل برهم سوز ديوانه درآي
گر نخواهي كرد تو اين كيميا
يك نفس باري بنظاره بيا
چند انديشي چو من بي‌خويش شو
يك نفس در خويش پيش انديش شو
تا دمي آخر به درويشي رسي
در كمال ذوق بي‌خويشي رسي
من كه نه من مانده‌ام نه غير من
برتر است از عقل شر و خير من
گم شدم در خويشتن يك بارگي
چارهٔ من نيست جز بيچارگي
آفتاب فقر چون بر من بتافت
هر دو عالم هم ز يك روزن بتافت
من چو ديدم پرتو آن آفتاب
من بماندم باز شد آبي به آب
هرچ گاهي بردم و گه باختم
جمله در آب سياه انداختم
محو گشتم، گم شدم، هيچم نماند
سايه ماندم ذرهٔ پيچم نماند
قطره بودم، گم شدم در بحر راز
مي‌نيابم اين زمان آن قطره باز
گرچه گم گشتن نه كار هر كسيست
در فنا گم گشتم و چون من بسيست
كيست در عالم ز ماهي تا به ماه
كو نخواهد گشت گم اين جايگاه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد