گفتار مردي صوفي با كسي كه او را قفا زد

۳۶ بازديد


صوفيي مي‌رفت چون بي‌حاصلي
زد قفاي محكمش سنگين دلي
با دلي پر خون سر از پس كرد او
گفت آنك از تو قفايي خورد او
قرب سي سالست تا او مرد و رفت
عالم هستي به پايان برد و رفت
مرد گفتش اي همه دعوي نه كار
مرده كي گويد سخن، شرمي بدار
تا كه تو دم مي‌زني هم دم نه‌اي
تا كه مويي ماندهٔ محرم نه‌اي
گر بود مويي اضافت در ميان
هست صد عالم مسافت در ميان
گر تو خواهي تا بدين منزل رسي
تا كه مويي ماندهٔ مشكل رسي
هرچ داري، آتشي را برفروز
تا از ارپاي بر آتش بسوز
چون نماندت هيچ، منديش از كفن
برهنه خود را به آتش در فكن
چون تو و رخت تو خاكستر شود
ذرهٔ پندار تو كمتر شود
ور چو عيسي از تو يك سوزن بماند
در رهت مي‌دان كه صد ره زن بماند
گرچه عيسي رخت در كوي او فكند
سوزنش هم بخيه بر روي او فكند
چون حجاب آيد وجود اين جايگاه
راست نايد ملك و مال و آب و جاه
هرچ داري يك يك از خود بازكن
پس به خود در خلوتي آغاز كن
چون درونت جمع شد در بي‌خودي
تو برون آيي ز نيكي و بدي
چون نماندت نيك و بد، عاشق شوي
پس فناي عشق را لايق شوي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد