حكايت پروانگان كه از مطلوب خود خبر مي‌خواستند

۳۴ بازديد


يك شبي پروانگان جمع آمدند
در مضيفي طالب شمع آمدند
جمله مي‌گفتند مي‌بايد يكي
كو خبر آرد ز مطلوب اندكي
شد يكي پروانه تا قصري ز دور
در فضاء قصر يافت از شمع نور
بازگشت و دفتر خود بازكرد
وصف او بر قدر فهم آغاز كرد
ناقدي كو داشت در جمع مهي
گفت او را نيست از شمع آگهي
شد يكي ديگر گذشت از نور در
خويش را بر شمع زد از دور در
پر زنان در پرتو مطلوب شد
شمع غالب گشت و او مغلوب شد
بازگشت او نيز و مشتي راز گفت
از وصال شمع شرحي باز گفت
ناقدش گفت اين نشان نيست اي عزيز
همچو آن يك كي نشان دادي تو نيز
ديگري برخاست مي‌شد مست مست
پاي كوبان بر سر آتش نشست
دست دركش كرد با آتش به هم
خويشتن گم كرد با او خوش به هم
چون گرفت آتش ز سر تا پاي او
سرخ شد چون آتشي اعضاي او
ناقد ايشان چو ديد او را ز دور
شمع با خود كرده هم رنگش ز نور
گفت اين پروانه در كارست و بس
كس چه داند، اين خبر دارست و بس
آنك شد هم بي‌خبر هم بي‌اثر
از ميان جمله او دارد خبر
تا نگردي بي‌خبر از جسم و جان
كي خبر يابي ز جانان يك زمان
هركه از مويي نشانت باز داد
صد خط اندر خون جانت باز داد
نيست محرم نفس كس اين جايگاه
در نگنجد هيچ كس اين جايگاه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد