نومريدي كه پير خود را به خواب ديد

مشاور شركت بيمه پارسيان

نومريدي كه پير خود را به خواب ديد

۳۷ بازديد


نو مريدي بود دل چون آفتاب
ديد پير خويش را يك شب به خواب
گفت از حيرت دلم در خون نشست
كار تو برگوي كانجا چون نشست
در فراقت شمع دل افروختم
تا تو رفتي من ز حيرت سوختم
من ز حيرت گشتم اينجا رازجوي
كار تو چونست آنجا، بازگوي
پير گفتش مانده‌ام حيران و مست
مي‌گزم دايم به دندان پشت دست
ما بسي در قعر اين زندان و چاه
از شما حيران تريم اين جايگاه
ذره‌اي از حيرت عقبي مرا
بيش از صد كوه در دنيا مرا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد