حكايت سليمان ونگين انگشتري او

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت سليمان ونگين انگشتري او

۳۴ بازديد


هيچ گوهر رانبود آن سروري
كان سليمان داشت در انگشتري
زان نگينش بود چندان نام و بانگ
و آن نگين خود بود سنگي نيم دانگ
چون سليمان كرد آن گوهر نگين
زير حكمش شد همه روي زمين
چون سليمان ملك خود چندان بديد
جملهٔ آفاق در فرمان بديد
گرچه شادروان چل فرسنگ داشت
هم بنا بر نيم دانگ سنگ داشت
گفت چون اين مملكت وين كار و بار
زين قدر سنگ است دايم پاي دار
من نمي‌خواهم كه در دنيا و دين
بازماند كس به ملكي هم چنين
پادشاها من به چشم اعتبار
آفت اين ملك ديدم آشكار
هست آن در جنب عقبي مختصر
بعد ازين كس را مده هرگز دگر
من ندارم با سپاه و ملك كار
مي‌كنم زنبيل بافي اختيار
گرچه زان گوهر سليمان شاه شد
آن گهر بودش كه بند راه شد
زان به پانصد سال بعد از انبيا
با بهشت عدن گردد آشنا
آن گهر چون با سليمان اين كند
كي چو تو سرگشته را تمكين كند
چون گهر سنگيست چندين كان مكن
جز براي روي جانان جان مكن
دل ز گوهر بركن اي گوهر طلب
جوهري را باش دايم در طلب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد