دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۴ ۳۸ بازديد
پاك رايي بود بر راه صواب
يك شبي محمود را ديد او به خواب
گفت اي سلطان نيكو روزگار
حال تو چونست در دار القرار
گفت تن زن خون جان من مريز
دم مزن چه جاي سلطانست خيز
بود سلطانيم پندار و غلط
سلطنت كي زيبد از مشتي سقط
حق كه سلطان جهاندار آمدست
سلطنت او را سزاوار آمدست
چون بديدم عجز و حيراني خويش
ننگ ميدارم ز سلطاني خويش
گر تو خواني ، جز پريشانم مخوان
اوست سلطانم تو سلطانم مخوان
سلطنت او راست و من برسودمي
گر به دنيا در گدايي بودمي
كاشكي صد چاه بودي جاه ني
خاشه روبي بودمي و شاه ني
نيست اين دم هيچ بيرون شو مرا
باز ميخواهند يك يك جو مرا
خشك بادا بال و پر آن هماي
كو مرا در سايهٔ خود داد جاي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد