داستان كبك

مشاور شركت بيمه پارسيان

داستان كبك

۳۵ بازديد


كبك بس خرم خرامان در رسيد
سركش و سرمست از كان در رسيد
سرخ منقاروشي پوش آمده
خون او از ديده در جوش آمده
گاه مي‌بريد بي‌تيغي كمر
گاه مي‌گنجيد پيش تيغ در
گفت من پيوسته در كان گشته‌ام
بر سر گوهر فراوان گشته‌ام
بوده‌ام پيوسته با تيغ و كمر
تا توانم بود سرهنگ گهر
عشق گوهر آتشي زد در دلم
بس بود اين آتش خوش حاصلم
تفت اين آتش چو سر بيرون كند
سنگ ريزه در درونم خون كند
آتشي ديدي كه چون تأثير كرد
سنگ را خون كرد و بي‌تأخير كرد
در ميان سنگ و آتش مانده‌ام
هم معطل هم مشوش مانده‌ام
سنگ ريزه مي‌خورم در تفت و تاب
دل پر آتش مي‌كنم بر سنگ خواب
چشم بگشاييد اي اصحاب من
بنگريد آخر به خورد و خواب من
آنك بر سنگي بخفت و سنگ خورد
با چنين كس از چه بايد جنگ كرد
دل در اين سختي به صد اندوه خست
زانك عشق گوهرم بر كوه بست
هرك چيزي دوست گيرد جز گهر
ملكت آن چيز باشد برگذر
ملك گوهر جاودان دارد نظام
جان او با كوه پيوسته مدام
من عيار كوهم و مرد گهر
نيستم يك لحظه با تيغ و كمر
چون بود در تيغ گوهر بر دوام
زان گهر در تيغ مي‌جويم مدام
نه چو گوهر هيچ گوهر يافتم
نه ز گوهر گوهري‌تر يافتم
چون ره سيمرغ راه مشكل است
پاي من در سنگ گوهر در گلست
من به سيمرغ قوي دل كي رسم
دست بر سر پاي در گل كي رسم
همچو آتش برنتابم سوز سنگ
يابميرم يا گهر آرم به چنگ
گوهرم بايد كه گردد آشكار
مرد بي‌گوهر كجا آيد به كار
هدهدش گفت اي چو گوهر جمله رنگ
چند لنگي چندم آري عذر لنگ
پا و منقار تو پر خون جگر
تو به سنگي بازمانده بي‌گهر
اصل گوهر چيست سنگي كرده رنگ
تو چنين آهن دل از سوداي سنگ
گر نماند رنگ او سنگي بود
هست بي سنگ آنك در رنگي بود
هرك را بوييست او رنگي نخواست
زانك مرد گوهري سنگي نخواست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد