حكايت كوف

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت كوف

۳۳ بازديد


كوف آمد پيش چون ديوانه‌اي
گفت من بگزيده‌ام ويرانه‌اي
عاجزي‌ام در خرابي زاده من
در خرابي مي‌روم بي‌باده من
گرچه معموري بسي خوش يافتم
هم مخالف هم مشوش يافتم
هرك در جمعيتي خواهد نشست
در خرابي بايدش رفتن چو مست
در خرابي جاي مي‌سازم به رنج
زانك باشد در خرابي جاي گنج
عشق گنجم در خرابي ره نمود
سوي گنجم جز خرابي ره نبود
دور بردم از همه كس رنج خويش
بوك يابم بي طلسمي گنج خويش
گر فرو رفتي به گنجي پاي من
باز رستي اين دل خودراي من
عشق بر سيمرغ جز افسانه نيست
زانك عشقش كار هر مردانه نيست
من نيم در عشق او مردانه‌اي
عشق گنجم بايد و ويرانه‌اي
هدهدش گفت اي ز عشق گنج مست
من گرفتم كامدت گنجي به دست
بر سر آن گنج خود را مرده گير
عمر رفته ره به سر نابرده گير
عشق گنج و عشق زر از كافريست
هرك از زر بت كند او آزريست
زر پرستيدن بود از كافري
نيستي آخر ز قوم سامري
هر دلي كز عشق زر گيرد خلل
در قيامت صورتش گردد بدل


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد