حكايت باز

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت باز

۳۶ بازديد


باز پيش جمع آمد سر فراز
كرد از سر معالي پرده باز
سينه مي‌كرد از سپه داري خويش
لاف مي‌زد از كله داري خويش
گفت من از شوق دست شهريار
چشم بربستم ز خلق روزگار
چشم از آن بگرفته‌ام زير كلاه
تا رسد پايم به دست پادشاه
در ادب خود را بسي پرورده‌ام
همچو مرتاضان رياضت كرده‌ام
تا اگر روزي بر شاهم برند
از رسوم خدمت آگاهم برند
من كجا سيمرغ را بينم به خواب
چون كنم بيهوده روي او شتاب
زقه‌اي از دست شاهم بس بود
در جهان اين پايگاهم بس بود
چون ندارم ره روي را پايگاه
سرفرازي ميكنم بر دست شاه
من اگر شايستهٔ سلطان شوم
به كه در وادي بي‌پايان شوم
روي آن دارم كه من بر روي شاه
عمر بگذارم خوشي اين جايگاه
گاه شه را انتظاري مي‌كنم
گاه در شوقش شكاري مي‌كنم
هدهدش گفت اي به صورت مانده باز
از صفت دور و به صورت مانده باز
شاه را در ملك اگر همتا بود
پادشاهي كي برو زيبا بود
سلطنت را نيست چون سيمرغ كس
زانك بي همتا به شاهي اوست و بس
شاه نبو آنك در هر كشوري
سازد او از خود ز بي‌مغزي سري
شاه آن باشد كه همتا نبودش
جز وفا و جز مدارا نبودش
شاه دنيا گر وفاداري كند
يك زمان ديگر گرفتاري كند
هرك باشد پيش او نزديك‌تر
كار او بي‌شك بود تاريك‌تر
دايما از شاه باشد بر حذر
جان او پيوسته باشد پر خطر
شاه دنيا في المثل چون آتش است
دور باش از وي كه دوري زو خوش است
زان بود در پيش شاهان دور باش
كي شده نزديك شاهان دور باش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد