دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۴ ۳۶ بازديد
پادشاهي بود بس عالي گهر
گشت عاشق بر غلام سيم بر
شد چنان عاشق كه بيآن بت دمي
نه نشستي و نه آسودي دمي
از غلامانش برتبت بيش داشت
دايما در پيش چشم خويش داشت
شاه چون در قصر تير انداختي
آن غلام از بيم او بگداختي
زانك از سيبي هدف كردي مدام
پس نهادي سيب بر فرق غلام
سيب را بشكافتي حالي به تير
و آن غلام از بيم گشتي چون زرير
زو مگر پرسيد مردي بيخبر
كز چه شد گلگونهٔ رويت چو زر
اين همه حرمت كه پيش شهتر است
شرح ده كين زرد رويت از چه خاست
گفت بر سر مينهد سيبي مرا
گر رسد از تيرش آسيبي مرا
گويد انگارم غلامي خود نبود
در سپاهم ناتمامي خود نبود
ور چنان باشد كه آيد تير راست
جمله گويندش ز بخت پادشاست
من ميان اين دو غم در پيچ پيچ
بر چهام جان پر خطر، بر هيچ هيچ
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد