(۱۲) حكايت رندي كه ازدكاني چيزي مي‬خواست

۳۴ بازديد


يكي رندي ميان داغ ودردي
ستاده بود بر دكان مردي
ازو مي‌خواست چيزي، مي ندادش
بسي بر پيش دكان ايستادش
زبان بگشاد دكاندار پر پيچ
كه تا تو زخم نكني ندهمت هيچ
چو كردي زخم، از من نقد مي‌جوي
وگر نه همچنين مي‌باش و مي‌گوي
برهنه كرد رند اندام حالي
بدو گفتا نگه كن از حوالي
اگر بر من ز سر درگير تا پاي
تواني ديد بي صد زخم يك جاي
بگو كانجايگه زخمي رسانم
كه بي صد زخم جائي مي‌ندانم
اگر بي زخم هستم جايگاهي
نباشد چشم زخم از تو گناهي
چو نيست از پاي تا سر بي جراحت
بده چيزي كه يابم از تو راحت
تنم چون جمله مجروحست اكنون
ازين پس نوبة روحست اكنون
خدايا من چو آن رند گدايم
كه بر تن نيست بي صد زخم جايم
ز سر تا پاي من چندان كه جوئي
جراحت پُر بوَد چندان كه گوئي
دمي هرگز براحت برنيارم
كه سر از صد جراحت بر نيارم
دمي گر صد جراحت مي‌نيابم
ز عمر خويش راحت مي‌نيابم
اگر خود پاي تا سر عين دردم
ز دردي كافرم گر سير گردم
غم تو بايدم از عالم تو
ندارم غم چو من دارم غم تو
دريغا جان ندارم صد هزاران
كه در پاي غمت ريزم چو باران
چو حرف ها و هو آيد بگوشم
همه در ها و هو و در خروشم
ترا ديدم خودي خود ستُردم
بتو زنده شدم وز خويش مُردم
اگردايم چنين باشم كمالست
وگر با خويشتن رفتم زوالست
خدايا دست اين شوريده دل گير
خلاصم ده ازين زندان دلگير
در آن ساعت كه جان آيد بحلقم
نماند هيچ اميدي بخلقم
تنم را روشنائي لحد بخش
دلم را آشنائي ابد بخش
چو زايل گردد اين مُلك وجودم
مكن بي بهره از درياي جودم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد