ابيات برگزيده از روايت دوم ديباچۀ الهي نامه از روي نسخه‌هاي ديگر

۳۹ بازديد


بنام آنك ملكش بي زوالست
بوصفش نطق صاحب عقل لالست
مفرّح نامهٔ جانهاست نامش
سر فهرست ديوانهاست نامش
ز نامش پُر شكر شد كام جانها
زيادش پر گهر تيغ زبانها
اگر بي يادِ او بوئيست رَنگيست
وگر بي نام او ناميست ننگيست
خداوندي كه چنداني كه هستيست
همه در جنب ذاتش عين پستيست
چو ذاتش برترست از هرچه دانيم
چگونه شرح آن كردن توانيم
بدست صنع گوي مركز خاك
فكنده درخم چوگان افلاك
چو عقل هيچ كس بالاي او نيست
كسي دانندهٔ آلاي او نيست
همه نفي جهان اثباتش آمد
همه عالم دليل ذاتش آمد
صفاتش ذات و ذاتش چون صفاتست
چو نيكو بنگري خود جمله ذاتست
وجود جمله ظلّ حضرت اوست
همه آثار صنع قدرت اوست
نكوگوئي نكو گفتست در ذات
كه التوحيد اِسقاطُ الاضافات
زهي رتبت كه ازمه تا بماهي
بود پيشش چو موئي از سياهي
زهي عزّت كه چندان بي نيازيست
كه چندين عقل و جان آنجا ببازيست
زهي حشمت كه گر در جان درآيد
ز هر يك ذرّه صد طوفان برآيد
زهي وحدت كه موئي در نگنجد
در آن وحدت جهان موئي نسنجد
زهي رحمت كه گر يك ذرّه ابليس
بيابد گوي بربايد ز ادريس
زهي غيرت كه گر بر عالم افتد
بيك ساعت دو عالم برهم افتد
زهي هيبت كه گر يك ذرّه خورشيد
نيابد گم شود در سايه جاويد
زهي حرمت كه ازتعظيم آن جاه
نيابد كس وراي اوبدان راه
زهي ملكت كه واجب گشت لابد
كه نه نقصان يذيرد نه تزايد
زهي قوّت كه گرخواهد بيك دم
زمين چون موم گرداند فلك هم
زهي شربت كه در خون مي‌زند جان
باميد سَقاكُم رَبُّكُم خوان
زهي ساحت كه گر عالم نبودي
سر موئي از آنجا كم نبودي
زهي غايت كه چشم عقل و ادراك
بماند از بُعدِ آن افكنده بر خاك
زهي مهلت كه چون هنگام آيد
بموئي عالمي دردام آيد
زهي شدّت بحجّت برگرفتن
نه برگ خامشي نه روي گفتن
زهي عزلت كه چنداني زن و مرد
دويدند و نديدند از رهش گرد
زهي غفلت كه ما را كرد زنجير
وگرنه نيست ازما هيچ تقصير
زهي طاقت كه گر ما زين امانت
برون آئيم ناكرده خيانت
زهي حسرت كه خواهد بود ما را
ولي حسرت ندارد سود ما را
جهان عشق را پاي و سري نيست
بجز خون دل او را رهبري نيست
كسي عاشق بوَد كز پاي تا فرق
چوگل در خون شود اوّل قدم غرق
خداوندا بسي بيهوده گفتم
فراوان بوده و نابوده گفتم
اگرچه جُرمِ عاصي صد جهانست
ولي يك ذرّه فضلت بيش ازانست
چو ما را نيست جز تقصير طاعت
چه وزن آريم؟ مشتي كم بضاعت
كنون چون اوفتاد اين كار ما را
خداوندا بما مگذار ما را
مبرا از كم و چون و چرائي
وراي عالم و خلقي ورائي
خدايا رحمتت در ياي عام است
از آنجا قطرهٔ ما را تمام است
اگر آلايش خلق گنه كار
در آن دريا فرو شوئي بيكبار
نگردد تيره آن دريا زماني
ولي روشن شود كارِ جهاني
چه كم گردد ازان درياي رحمت
كه يك قطره كني بر خلق قسمت
خوشا هائي ز حق و ز بنده هوئي
ميان بنده و حق هاي و هوئي
نداري در همه عالم كسي تو
چرا بر خود نمي‌گرئي بسي تو
اگر صد آشنا درخانه داري
چو مُردي آن همه بيگانه داري
بآسانيت اين اندوه ندهند
بدست كاه برگي كوه ندهند
گرت يك ذرّه اين اندوه بايد
صفاي بحر و صبر كوه بايد
اگر پيش از اجل يك دم بميري
در آن يك دم همه عالم بگيري
اگر آگه شوي اي مردِ مهجور
كه ازنزد كِه ماندي اين چنين دور
ز حسرت داغ بر پهلو نهي تو
سر تشويش بر زانو نهي تو
اگر شايستهٔ راه خدا را
بكلي ميل كش چشم هوا را
چو نابينا شود چشم هوايت
بحق بينا شود چشم هُدايت
تحيّر را نهايت نيست پيدا
كه يابد باز يك سوزن ز دريا
جهان را چون رباطي با دو در دان
كه چون زين در درآئي بگذري زان
توغافل خفته وز هيچت خبر نه
بخواهي مُرد اگر خواهي وگرنه
ترا گر خود گدائي ور شهنشاه
سه گز كرباس و ده خشتست همراه
بسي كردست گردون شعله كاري
نخواهد بود كس را رستگاري
زهر چيزي كه داري كام و ناكام
جدا مي‌بايدت گشتن سرانجام
وگر ملكت ز ماهي تا بماهست
سرانجامت بدين دروازه راهست
وگر اسكندري، دنياي فانيت
كند روزي كفن اسكندرانيت
عزيزا بي تو گنجي پادشائي
براي خويشتن بنهاد جائي
اگر رايش بود بر دارد آن گنج
وگرنه همچنان بگذارد آن گنج
جهان بي وفا نوري ندارد
دمي بي ماتمي سوري ندارد
اگر سيمت ببخشد سنگ باشد
وگر عذريت خواهد لنگ باشد
وصالي بي فراقي قسمِ كس نيست
كه گل بي خار و شكر بي مگس نيست
نمي‌دانم كسي را بي غمي من
كه تادستي برو مالم دمي من
برَو تن در غم بار گران نه
بسي جان كَن چو جان خواهند جان ده
نمي‌بينم ترا آن مردي و زور
كه بر گردون شوي نا رفته درگور
نه ششصد سال آدم ماند غمناك
ز بهر گندمي خون ريخت برخاك؟
چو او را گندمي بي صد بلا نيست
ترا هم لقمهٔ بي غم روا نيست
زيان آمد همه سود من و تو
فغان از زاد و از بود من و تو
جهانا كيست كز جَور تو شادست
همه جَور تو و دَور تو بادست
جهان چون نيست از كار تو غمناك
چرا بر سر كني از دستِ او خاك
جهان چون تو بسي داماد دارد
بسي عيد و عروسي ياددارد
مرا عمريست تادربندِ آنم
كه تا با همدمي رمزي برانم
نمي‌بينم يكي هم دم موافق
فغان زين هم نشينان منافق
چو بهر خاك زادستي ز مادر
درين پستي چه سازي كاخ و منظر
چو جسمت سوده خواهد گشت در خاك
سر منظر چه افرازي بر افلاك
اگر آگندهٔ از سيم و زر گنج
نخواهي خورد يك دم آب بي رنج
غم خود خور كه كس را ازتو غم نيست
چه مي‌گويم ترا حقّا كه هم نيست
اگرچه جاي تو در زير خاكست
وليكن جان پاك از خاك پاكست
نه مسجود ملايك گوهر تست؟
نه تاجي از خلافت بر سر تست؟
خليفه زادهٔ گلخن رها كن
بگلشن شو گران جاني رها كن
بمصر اندر براي تست شاهي
تو چون يوسف چرا در قعر چاهي
ازان بر ملك خويشت نيست فرمان
كه ديوت هست برجاي سليمان
تو شاهي هم در آخر هم در اوّل
ولي بيننده را چشمست احول
دو مي‌بيني يكي را و دو صد صد
چه يك چه دو چه صد، جمله توئي خود
تو يك دل داري اي مسكين و صد بار
بيك دل چون تواني كرد صد كار
ترا اندوهِ نان و جامه تا كي
ترا از نام و ننگ عامه تا كي
نهادي بوالعجب داري تو در اصل
پلاسي كرده اندر اطلسي وصل
اگر هر دم حضوري را بكوشي
زواَسجدواَقتَرِب خلعت بپوشي
ز بس كانديشهٔ بيهوده كردي
نهاد خويش را فرسوده كردي
الا اي خفته گر هستي خردمند
دربايست خود برخود فرو بند
زهي حرص دل فرزندِ آدم
زهي حيران و سرگردانِ عالم
الا اي از حريصي با دل كور
بماندي در حرص را مرگست مرهم
...
تو نامرده نگردد حرصِ تو كم
چه خواهي كرد چندين مال دنيا
چشيدي جامِ مالامالِ دنيا
متاع جملهٔ دنيا بيك جَو
نيرزد بالله اندر چشمِ رهرَو
همه چون كركسان دربند مردار
...
فغان زين مور طبعان سخن چين
چو موران جمله نه رهبر نه ره بين
فغان از حرص مشتي استخوان رند
همه سگ سيرتان موش پيوند
الا اي روز و شب غمخواره مانده
بدست حرص در بيچاره مانده
حريصي بر سرت كرده فساري
ترا حرصست و اشتر را مهاري
تو بر رزّاق ايمن باش آخر
صبوري وَرز و ساكن باش آخر
ز كافر او نگيرد رزقِ خود باز
كجا گيرد ز مرد پر خرد باز
مكن در وقت صبح اي دوست سستي
چو داري ايمني و تن درستي
چو تو بيدار باشي صبحگاهي
بيابي هر چه آن ساعت بخواهي
هر آن خلعت كز آن درگاه پوشند
چو آيد صبح گاه آنگاه پوشند
در روضه سحرگاهان گشايند
جمال او بمشتاقان نمايند
گرت بايد در آن دم پادشائي
ز درگاه محمد كن گدائي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد