(۳) حكايت آن بيننده كه از احوال مردگان خبر مي‬داد

۳۴ بازديد


يكي بينندهٔ معروف بودي
كه ارواحش همه مكشوف بودي
دمي گر بر سر گوري رسيدي
در آن گور آنچه مي‌رفتي بديدي
بزرگي امتحاني كرد خردش
بخاك عمر خيّام بردش
بدو گفتا چه مي‌بيني درين خاك
مرا آگه كن اي بينندهٔ پاك
جوابش داد آن مرد گرامي
كه اين مرديست اندر ناتمامي
بدان درگه كه روي آورده بودست
مگر دعويِ دانش كرده بودست
كنون چون گشت جهل خود عيانش
عَرَق مي‌ريزد ازتشوير جانش
ميان خجلت و تشوير ماندست
وزان تحصيل در تقصير ماندست
بر آن دَر حلقه چون هفت آسمان زد
ز دانش لاف آنجا كي توان زد
چو نه انجام پيداست و نه آغاز
نيابد كس سر و پاي جهان باز
فلك گوئيست و گر عمري شتابي
چو گويش پاي و سر هرگز نيابي
كه داند تا درين واديِ مُنكَر
چگونه مي‌روم از پاي تا سر
سراپاي جهان صد باره گشتم
نديدم چارهٔ بيچاره گشتم
سراپاي جهان درد و دريغست
كه گر وقتيت هست آن نيز تيغست
مرا اين چرخ چون صندوقِ ساعت
ز بازيچه رها نكند بطاعت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد