دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۵ ۴۰ بازديد
شبي در خواب ديد آن مردِ مشتاق
كه بس گريانستي بوبكر ورّاق
بدو گفتا كه اي مرد خدائي
بدين زاري چنين گريان چرائي
چنين گفت او كه چون گريان نباشم
ز پاي افتاده سر گردان نباشم؟
كه امروزي درين جائي نشستم
درين يكپاره گورستان كه هستم
زده مُرده كه آوردند امروز
يكي ايمان نبرد اين بس بوَد سوز
كسي را دين بوَد هفتاد ساله
بكفرش چون توان ديدن حواله؟
كنون هم گريه و هم سوزم اينست
چه گويم، نقدِ امروزم هم اينست
عزيزا كار مشكل مينمايد
وليكن خلق غافل مينمايد
ز خوف عاقبت هر كو خبر يافت
بنَو هر لحظه اندوهي دگر يافت
ز خوف ره ميان كفر و ايمان
نه كافر خواند خود را نه مسلمان
ميان كفر و دين بنشست ناكام
كه تا آن آب چون آيد سر انجام
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد