(۷) حكايت آن پير كه دختر جوان خواست

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۷) حكايت آن پير كه دختر جوان خواست

۳۴ بازديد


مگر پيري يكي دختر جوان خواست
نيامد كار اين با كارِ آن راست
بخود مي‌خواندش بهر بوسه آن پير
نمي‌اميخت با او چون مَي و شير
رفيقي داشست پير سال خورده
بدو گفت اي بسي تيمار برده
بگو تا حالِ تو با زن چه گونه است
تو پير و او جوان اين باژگونه ست
چنين گفت او كه گمراهم من از وي
كه هر ساعت كه بوسي خواهم از وي
مرا گويد ندارم موي تو دوست
كه پنبه در دهان مرده نيكوست
چو تو در بوسه آئي هر زمانم
نهي چون پنبه موي اندر دهانم
برَو پنبه خوشي از گوش بركش
كه پنبه گرد موي تو ترا خوش
مگر پنبه ز گوشت بركشيدي
كه موي خويش همچون پنبه ديدي
ازان پشتت به پيري چون كمان شد
كه چون تير از گناهت سرگران شد
ز حق پيش از اجل بيدارئي خواه
چو مست غفلتي هشيارئي خواه
برافشان هرچه داري همچو مردان
چه سازي چون زنان با چرخ گردان
اگر داري گل اندر سر چه شوئي
سرت در گل نخواهد ريخت گوئي؟
حجابت از تن ويرانه بردار
طبق پوش از طبق مردانه بردار
كه تا ويرانه جاي شرك و علت
شود معمورهٔ دين، اينت دولت
اگر در شرك ميري واي بر تو
كه خون گريند سر تا پاي بر تو
كسي عمري در ايمان ره سپرده
در آخر، چون بوَد، كافر بمرده


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد