در حقيقت اجابت دعا

مشاور شركت بيمه پارسيان

در حقيقت اجابت دعا

۳۴ بازديد


گر دعا جمله مستجاب شدي
هر دمي عالمي خراب شدي
تو دعا را اگر نداني روز
نشوي بر مراد خود پيروز
تا نيابد دل تو راه به غيب
دست حاجت برون مي‌آر از جيب
غيب‌دان جز به نور نتوان شد
وقت بين بي‌حضور نتوان شد
گر دلت حاضر و تنت نوريست
هر چه خواهي بخواه، دستوريست
نفس مستجاب آنكس راست
كز خدا جز خدا نجست و نخواست
تو به خود نزد او نداني شد
تا نخواند كجا تواني شد؟
اوست نزديك ورنه دوري تو
حاضر او بس، كه بيحضوري تو
گر نه راه تقرب او رفتي
با تو «اني قريب» كي گفتي؟
چون در آن قرب محو گردي تو
صورت خويش در نوردي تو
دگرت لذت از جهان نبود
از توسر ازل نهان نبود
به محبت رسي از آن قربت
برهي از مشقت غربت
او ترا سمع و او بصر گردد
او ترا راه و راهبر گردد
او ترا دست گردد و او تيغ
هر چه خواهي نباشد از تو دريغ
نفس او با تو همخطاب شود
سخنت جمله مستجاب شود
غيب را با دلت خطابي هست
زان نظرهات فتح بابي هست
ليك هم آفتيست در هوشت
كه نرفت آن خطاب در گوشت
تير چون از كمان سست آيد
از كجا بر هدف درست آيد؟
تو كه بازوي بيگناهت نيست
سپري جز عطاي شاهت نيست
تا عصاي تو اژدها نشود
به دعاي تو كس رها نشود
چون نه‌اي واقف از دعاي بشر
ميبري در دعاي باران خر
پيش ايزد ببين قبولت هست؟
پس برآور به سوي بالا دست
هر چه در خط عالم اويند
همه تسبيح او همي گويند
هر كسي را به قدر پايهٔ خويش
هست حدي كه نگذرد زان بيش
كس به تسبيح او نيابد راه
مگر از لهجهٔ كلام‌الله
هر زبان، گر چه گفتگو داند
حق تسبيح او هم او داند
اندرين نكته چون نكردي سير
نبري ره به سر منطق طير
هر كرا از درش سؤالي هست
هر يكي را زبان حالي هست
ورد رنجور چيست؟ «يا شافي»
وان بيچاره؟ « انه كافي »
مرغ يا ز آب و دانه گويد راز
يا ز پيكان و سنگ و چنگل باز
مور از آسيب سيل و آفت سم
طلب ارزن و جو و گندم
گر ازين در بود عبارت تو
كس نپيچد سر از اشارت تو
در جهان اسم اعظم او داند
و آن بود كوت بر زبان راند
هر كه با نامش آشنا گرديد
حاجتش سربسر روا گرديد
تا نگويي سخن مناسب حال
نشود هيچ مستجاب سؤال
هر چه خواهي به قدر حاجت خواه
تا بدان در دهند بازت راه
چو فزونت دهند ز آن تو نيست
هم نكوتر، كزان زيان تو نيست
تو كه زر داري و درم خواهي
پر تمنا كني، نه كم خواهي
دو بسازي سراي و بس نكني
تا بچار دگر هوس نكني
گر بلندت كند نيايي زير
ور فزونت دهد نگردي سير
چون به حاجت چنين سرايي تو
بهلد تا همي درايي تو
حال آن طفل و حالت تو يكيست
در بزرگي و خردي ارچه شكيست
كانگبينش دهي شكر خواهد
ور چه شيرين كني دگر خواهد
چون ز حد بگذرد فغان و خروش
بر دهانش زني شود خاموش
اين حسابت كجا شود روزي؟
چون ز داننده‌اي نياموزي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد