در معني سماع

مشاور شركت بيمه پارسيان

در معني سماع

۳۵ بازديد


عاشقي كو سخن باو شنود
هر چه وارد شود نكو شنود
آن زمانت رسد سراندازي
كانچه داري جزو براندازي
دف چه بايد؟ كه زخم پنجه خورد
ني ز دست و ز دم شكنجه خورد
تا تو در چرخ واي واي زني
همچو مصروع دست و پاي زني
لب آن از دميدن آبله كرد
كف اين از كفيدنش گله كرد
تو اگر واصلي وسيلت چيست؟
و گرت حالتيست حيلت چيست؟
سهل وجدي و حالتي باشد
كه بسازي و آلتي باشد
اين تفاوت ز بهر خام بود
پخته را يك نفس تمام بود
چه تواند چوني تهي مغزي؟
صفت صورت چنان نغزي
صفت او زبان حال كند
چه بود ناله‌اي كه نال كند؟
زود بر خود چو دف بدري پوست
گر تجلي كند حقيقت دوست
شتر مست را علف چه بود؟
عاشق چنگ و ناي و دف چه بود؟
لايزاليست حالت ايشان
بيمقالي مقالت ايشان
داده در سر و در ملا دل و هوش
به زباني ز بي‌زباني گوش
بوي بادي كه آن ز نجد آيد
سنگ اگر بشنود به وجد آيد
دوست بي‌ترجمان سخن گويد
لب او بي‌زبان سخن گويد
ز لبش گر سخن نيوش آيي
بي‌سخن تا ابد به جوش آيي
دف قوال را دريدي تو
ز چه برميجهي؟ چه ديدي تو؟
با چنين آش و شربت و بريان
چيست آن چشم خيرهٔ گريان؟
خود نپرسي كه از چه مالست اين؟
از حرامست يا حلالست اين؟
چشم بر هم نهي، فرو مالي
بر هوا ميجهي و مينالي
شمع و قنديل و ناي و دف بايد
لوت و بريان چهار صف بايد
بر نهالي نهاده بالش را
تا تو ياد آوري جمالش را
زين سماعت چه چيز نظم شود؟
بجزين لوتها كه هضم شود؟
اينكه در شعر ميگرايي گوش
مدتي بر سماع قرآن كوش
تا ز هر نكته بشنوي رازي
كه بجز آز ما مورز آزي
سخن پخته جوي و گوشش كن
نفس ار خام زد خموشش كن
ميوهٔ پخته خور، كه بيرنجست
ميوهٔ خام اصل قولنجست
نفس عاشقان بسوز بود
وين دگرها چو شمع روز بود
سخني كان ز اهل درد آيد
همچو جان در ضمير مرد آيد
پي به تحقيق ذات نابرده
ره به اسم و صفات نابرده
آنچه تقديس را شعار بود
و آنچه تنزيه را بكار بود
حق الهام را ندانسته
دفع وسواس نا توانسته
ضبط ناكرده پيش دل به درست
تا بانجام كار خود ز نخست
كي ميسر شود ز عالم مجد
كه درآيد سر مريد به وجد؟
اين سماعي، كه عرف و عاداتست
پيش ما مانع سعاداتست
تا نميري ز حرص و شهوت و آز
نشود گوش آن سماعت باز
قوت دل را ز تن چو عور كند
به سماع چنان چه شور كند؟
روح چون در جمال حق پيوست
جنبش پاي چون بماند و دست؟
در بدايت سماع بد نبود
در نهايت سماع خود نبود
آن كه از جام وصل مست شود
كي به جنبش دراز دست شود؟
پيش جمعي كه اين سماع رواست
مينمايد كه بر سبيل دواست
زانكه طالب پس از رياضت سخت
كه برون آورد ز خلوت رخت
آن وقايع كه بود كم باشد
جانش از فقد آن دژم باشد
هم زادمان ذكر خسته بود
هم ز حرمان خود شكسته بود
منقبض گردد از تغير حال
رنج بيند ز وحشت و ز ملال
اگرش راي شيخ فرمايد
كه: سماع سخن كند، شايد
تا از آن واردات ياد كند
دل خود زان حضور شاد كند
تو كه سوداي زلف داري و خال
زين سماعت چه وجد باشد و حال
ز سماع آنكه اين خبر دارند
هر يكي مشربي دگر دارند
جنبش آنكه اين خبر دارند
هر يكي مشربي دگر دارند
جنبش آنكه نفس او ملكيست
چرخ باشد، كه جنبش فلكيست
ميل بالاست نقش بر بستن
زين جهان و جهانيان رستن
در چنان بيخودي سرافشاني
نفي غير خداست، تا داني
هيات نفس تا كدام بود؟
جنبش شخص از آن مقام بود
لا ابالي نظر به اين نكند
سر اين حال را يقين نكند
هر كجا نغمه‌ايست يا سازي
بم و زير و دف و خوش آوازي
خانهٔ خوب و مردم از هر دست
زاهد و رند و پير و كودك و مست
زن و نظاره‌اي پر از در و بام
پيش ايشان سماع دارد نام
گر چه اينجا همه سراندازيست
حال درويش حد اينبازيست
زانكه هست اين روش زنان را نيز
بر سر كوچه كودكان را نيز
مپسند اين سماع در دانش
بي‌زمان و مكان و اخوانش
عارفي راست اين سماع حلال
كه بود واقف از حقيقت حال


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد