در صفت عارف و عرفان

مشاور شركت بيمه پارسيان

در صفت عارف و عرفان

۳۶ بازديد


از در معرفت مگردان روي
كام جويي، به شهر عرفان پوي
كندرين گرد شهسوارانند
علم او را خزانه دارانند
به امانت ز حق پيام رسان
سخن او به خاص و عام رسان
لطف حق درج در شمايلشان
حرز و تعويذ حق حمايلشان
نفسي جز به ياد حق نزنند
جز به فرمان حق نطق نزنند
عون عصمت حصارشان گشته
روح و رحمت نثارشان گشته
گر درآيد به يادشان جز دوست
بدرانند ياد خود را پوست
جز رخ او بهر چه در نگرند
گر چه طاعت بود، گنه شمرند
به ادب گشته مستقيم احوال
ديده ور گشته در طريق كمال
پشت بر كار اين جهان كرده
آن جهان سود و اين زيان كرده
برده خود را به گوشه‌اي بي‌برگ
روح تسليم كرده پيش از مرگ
عشق آن دلستان به قوت درد
اشكشان سرخ كرده، رخشان زرد
ديده بر مرصد بشارت او
گوش بر رمز و بر اشارت او
گفته تكبيرسست پيوندي
بر جهان و بر آرزومندي
در صفتهاي او نظر كرده
ز انجم و آسمان گذر كرده
در خرابي بود عمارتشان
وز سر نيستي امارتشان
رخ پر از گرد و موي آشفته
ترك دنيا و آخرت گفته
حنظل از دست دوست باز خورند
ور تو شكر دهي به ناز خورند
نه تبسم به جاه و مال كنند
نه نشاط از نظام حال كنند
بي‌نشان در نشست و خاست همه
از كژي دور و گشته راست همه
بر نپيچند رخ ز شارع شرع
گوش دارند اصل او با فرع
هر چه‌شان دور دارد از در دوست
گر بهشتست، خاك بر سر اوست
نظر از منزلي بلند كنند
ناپسند جهان پسند كنند
چون كسي اندرين اصول رسد
زود در پايهٔ وصول رسد
جام انس و لقاش نوشانند
خلعت اصطفاش پوشانند
تا شود در حضور و غيبت او
همه دلها ملا ز هيبت او
يكدم از كار حق نپردازد
چشم بر كار خود بيندازد
از فلك هر چه ميرسد به ظهور
بر دل او كند نخست عبور
بگشايد ز فيض حاصل او
چشمهٔ علم غيب بر دل او
هر چه از فيض او براندوزد
به دگر طالبان در آموزد
گر سخن سخت گويد و گر سست
به خدا گويد آنچه گويد رست
هر كسي را كه يافت قابل آن
زودش آورد در مقابل آن
مرد كو هر مقام را دانست
وارد خاص و عام را دانست
راه را جبرييل داند شد
راهرو را دليل داند شد
هر چه داند در آن ارادت حق
باز گويد هم از افادت حق
گر چه دانست، لاف بس نزند
بي‌اجازت دلش نفس نزند
گاه پيدا كند خداي او را
تا بدانند اهل راي او را
گه بپوشد ز ديگرانش رخ
تا نبينند منكرانش رخ
به خودش هر دم انتباه كند
نهلد كش ريا تباه كند
زانكه شرك از ريا پديد آيد
در هر فتنه را كليد آيد
چون شود نفس او ز شرك تهي
رخ نهد كار نفس او به بهي
سر او چون تمام نور شود
مورد و مصدر امور شود
نور گيرد دلش به مايهٔ ذكر
پرورشها كند به دايهٔ ذكر
دل چو چندي درين مجاهده شد
نظرش لايق مشاهده شد
در تجلي به نور غرق شود
فرق او پاي و پاي فرق شود
صفت او ازو فرو شويند
ز صفاتي دگر سخن گويند
بر دلش داوري گذر نكند
جز به روي يكي نظر نكند
تا به جايي رسد كه خود نبود
نقش نيك و نشان بد نبود
جز دوام حضور نشناسد
غير از اشراق نور نشناسد
در نهايت رسد بدايت او
پر شود عالم از هدايت او
شقه‌هاي غطا براندازد
تحفه‌هاي عطا در اندازد
بلكه خود هر دو سر شوند يكي
بنماند دگر غبار شكي
چون دويي دور شد ز ديده و گوش
نيست ببيننده بهتر از خاموش
مرد را جمله دل چو ديده شود
قيل و قال از كجا شنيده شود؟
پردلاني كه اين حقايق را
باز ديدند و اين دقايق را
پشت بر كار اين جهان كردند
آن جهان سود و اين زيان كردند
آنكه بر خويشتن كشيد قلم
نكشد بار بوق و طبل و علم
جان ايزدپرست را به ضمير
نگذرد ياد پادشاه و امير
هر كه با كردگار كاري داشت
در دل خويش غير او نگذاشت
از كليم آنكه او بپرهيزد
به گليم تو كي فرو خيزد؟
گفته: «هذا فراق يا موسي»
چون رود در جوال با موسي؟
نظري زين بلندبينان بس
چه نظر؟ كالتفات اينان بس
هر چه داري به راهشان انداز
خويش را در پناهشان انداز
پيش اينان بجز نياز مبر
شوخي و امتحان و آز مبر
بنده نامان پادشاه اينند
تاج بخشان بي‌كلاه اينند
جام ايشان به سفله مست مده
دامن حبشان ز دست مده
جان عارف به قرب اوست غني
چكند ياد اين جهان دني؟
چون نباشد ز جام عزت مست
خنجر قربتي چنان در دست
صاحب تخت و مالك تاجست
به لباس دگر چه محتاجست؟
هر كه با اين صفت نگردد جفت
او به خلوت نرفت و ذكر نگفت
سر توحيد ازين گروه شنو
ورنه سرگشته در بدر ميرو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد