حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۳ بازديد


پسري با پدر به زاري گفت
كه: مرا يار شو به همسر و جفت
گفت: بابا، زنا كن و زن نه
پند گير از خلايق، از من نه
در زنا گر بگيردت عسسي
بهلد، كو گرفت چون تو بسي
زن بخواهي، ترا رها نكند
ور تو بگذاريش چها نكند؟
از من و مادرت نگيري پند
چند ديدي و نيز ديدم چند
آن رها كن كه نان و هيمه نماند
ريش بابا بين كه: نيمه نماند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد