در شفقت بر زير دستان

مشاور شركت بيمه پارسيان

در شفقت بر زير دستان

۳۴ بازديد


مكن، اي خواجه، بر غلامان جور
كه بدين شكل و سان نماند دور
زور بر زير دست خويش مكن
دل او را ز غصه ريش مكن
كه از آنجا تو را گماشته‌اند
بر سر اين گروه داشته‌اند
زان ميان يك وكيل خرجي تو
هم غلام گلوي و فرجي تو
بندهٔ خويش را مكن پر زجر
تا همت بنده باشد و هم اجر
ميتوانش فروخت، گردونست
كشتن او ز عقل بيرونست
بنده را سير دار و پوشيده
چون به كار تو هست كوشيده
جان دهد بنده، چون دهي نانش
جان گرامي بود، مرنجانش
رزق بر اهل خانه تنگ مكن
روزي او ميدهد، تو جنگ مكن
در تو خاصيتي فزون باشد
تا ترا ديگري زبون باشد
بده و شكر آن فزوني كن
الف او بس بود تو، نوني كن
گر تو خود را در آن ميان بيني
نبري بهره‌اي، زيان بيني
شربتي در قدح نميريزي
كه به زهريش بر نيميزي
ز تو با درد دل اناث و ذكور
اين چنين سعي كي شود مشكور؟
مكن، اي دوست، گر نه هندويي
جان شيرين بدين ترش رويي
خويشتن را تو در حساب مگير
بندگان را در احتساب مگير
گر چه در آب و نانتند اينها
بتو از حق امانتند اينها
جز يكي نيست مالك و بنده
هر دو را خواجه آفريننده
خواجگي جز خداي را نرسد
آنچه سر كرد پاي را نرسد
خواجگي گر به آدمي دادست
بنده نيز آخر آدمي زادست
نسبت هر دو با پدر چو يكيست
اين دويي ديدن از براي شكيست
به ز فرزند بد غلامي نيك
كه بر آرد ز خواجه نامي نيك
خواجه شايد كه كم خلاص شود
بنده ممكن بود كه خاص شود
گر به قسمت سخن تمام شود
اي بسا خواجه كو غلام شود
آن كه مفلوج شد بدان زشتي
گر غلام تو بود چون هشتي؟
اگر اين بنده را تو گنجوري
مرگ ازو باز دار و رنجوري
آب چشم غلام خويش مبر
محضر بد به نام خويش مبر
نتوان زد به مذهب مالك
غوطه در لجهٔ چنين هالك
بمرنج از غلام خواجه فروش
چون نكردي به خواجهٔ خود گوش
تا ازين بندگيت باشد ننگ
هيچ از آن خواجگي نگيري رنگ
گرت اين بندگي تمام شود
چرخ و انجم ترا غلام شود
تو كه جز خواجگي نداني كرد
اين غلامي كجا تواني كرد؟
گر حياتي و بينشي داري
حيوان را ز خود نيزاري
چه نگه ميكني كه گاو و خرند؟
اين نگه كن كه چون تو جانورند
بي‌زبان را چنان مزن بر سر
ز زباني بترس و از آذر
آنكه اين اعتبار كرد او را
نه بكشت و نه بار كرد او را
گر نه با كردگار در جنگي
بار اين عاجزان مكن سنگي
از برون گر زبان خموش كنند
نرهي از درون كه جوش كنند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد