حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۵ بازديد


پسري را پدر سلاح آموخت
هم كمربست و هم كلاهش دوخت
چون پسر شد به زور پنجه دلير
هوس بيشه كرد و كشتن شير
نوجوان هم چو سرو بستاني
رفت يكروز در نيستاني
ماده شيري بديدش از ناگاه
حمله كرد و گرفت به روي راه
تير برنا نكرد در وي كار
به سر پنجه در كشيدش زار
پدرش را چو شد ز حال خبر
زود در بيشه شد كه: واي پسر!
پسر او از جگر بر آورد آه
گفت: ازين بد مرا نبود گناه
با من، اي مهربان، تو بد كردي
چه توان كرد چون تو خود كردي؟
چون نياموختي بمن پيشه
بمن آموخت شير اين بيشه
تو بجاي آر آنچه بتواني
تا نباشد ترا پشيماني
اولين حقت اين بود به درست
كه كني در سيه سپيدش چست
دومين پيشه‌اي بياموزد
كه كفافي از آن بر اندوزد
سوم آن كش مدد شوي از مال
تا شود جفت همسري به حلال
دهي از قرب نيكوان نورش
كني از صحبت بدان دورش
چون تو اين احتياط‌ها كردي
گر بر آورد سر به نامردي
دان كه آن را به ظلم كاشته‌اند
وز خدا و تو غم نداشته‌اند
چون نيايد سبو ز آب درست
آن ز جاي دگر به بايد جست
زان مبدل شدست آيينها
كه جهان موج ميزند زينها
مردم اينند؟ چيست چارهٔ ما
جز خموشي و جز كنارهٔ ما
شير مردي به دست مي‌نكنند
كه برو صد شكست مي‌نكنند
نتواند شنيد نام درست
آنكه مهرش شكسته باشد و سست
جرم بخشا، به حرمت پاكان
كه بگردان بلاي ناگاهان
پردهٔ عصمتت تو باز مگير
به خداوندي از جوان وز پير
از دم گرگ بگسل اين رمه را
پرورش ده به حفظ خود همه را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد