حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۳ بازديد


رفت كسري ز خط شهر به دشت
با سواران ز هر طرف ميگشت
گلشني ديد تازه و خندان
تر و نازك چو خط دلبندان
پر ز نارنج و نار باغي خوش
زير هر برگ آن چراغي خوش
گفت: كاب از كدام جويستش؟
كه بدين گونه رنگ و بويستش
باغبانش ز دور ناظر بود
داد پاسخ كه نيك حاضر بود
گفت: عدل تو داد آب او را
زان نبيند كسي خراب او را
پادشاهي به زور باشد و مرد
مرد را مال دوست داند كرد
مال كس بي‌عمارتي ننهاد
وين عمارت به عدل باشد و داد
از عمارت نظر مدار دريغ
بي‌رعيت چو آب باش و چو ميغ
ملك معمول و گنج مالامال
بر كشد تخت را به گردون بال
شاه بي‌شهر چون ستاند باج
شهر بي‌ده زبون شود ز خراج
طلب عدل كن ز شاه و وزير
گو مدان نحو و حكمت و تفسير
نحوشان عمر و وزيد را شايد
عدلشان عالمي بيارايد
شاه مهر و وزير ماه بود
زين دو آفاق در پناه بود
شب چو رفت آفتاب در پرده
مه نيابت كند دو صد مرده
ملك را شب وزير نام اندوز
حارس و پاسبان بود تا روز
نصب اين هر دو كردگار كند
نه ز رو مرد بيشمار كند
نشود طالع اختر شاهي
بي‌وجود مدبر داهي
خنجر خسروست و كلك وزير
سپر ملك روز گيراگير
شاه باشد به روز عدل چو باغ
مرشب فتنه را وزير چراغ
وزرا ملك را امينانند
كار فرماي دولت اينانند
وزرايي، كه مركز جاهند
آسمان قبول را ماهند
گر نسازند كار درويشان
وزر باشد وزارت ايشان
خلق صد شهر گشته سر گردان
در پي خواجه در بدر گردان
پي ايشان هزار دل در تست
كام اين بيدلان ببايد جست
روي چندين هزار دل در تست
كام اين بيدلان ببايد جست
كار ايشان به دست خويش بساز
مرهم سينه‌هاي ريش بساز
خير تاخير بر نمي‌تابد
خنك آنكس كه خير دريابد
چشم گيتي تويي، مرو در خواب
فرصت از دست ميرود، درياب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد