در منع تبختر و طيش

مشاور شركت بيمه پارسيان

در منع تبختر و طيش

۳۴ بازديد


نرم باش، اي پسر، به رفتن، نرم
تا نگردد دلت به رفتن گرم
اين صفتهاي لاابالي چيست؟
تو چه داني كه چند خواهي زيست؟
گفته‌اي: از جهان چو ميگذريم
خود بيا تا غم جهان نخوريم
گر نماني نه در شمار شوي
ور بماني نه كم وقار شوي
چه ضرورت به ترك تازيدن؟
پيش شمشير مرگ بازيدن؟
گوش بر قول ناخلف كردن؟
مال و اوقات خود تلف كردن؟
كوش تا خويش را نيارايي
كه نماني اگر بكار آيي
در تو چون روزگار چشم كند
چون تواند دلت كه خشم كند؟
شايد ار حال خود بگرداني
تا مگر چشم بد بگرداني
باد سر خاكسار خواهدبود
باده خور خاك خوار خواهد بود
نفس اگر شوخ شد، خلافش كن
تيغ جهلست در غلافش كن
نه شب عيش و باده خوردن تست
كه آبروي جهان به گردن تست
دوستي زين عمل به باد شود
دشمن خود مهل، كه شاد شود
بر سبك‌سر نشايد ايمن بود
كه سبك‌سر به سر در آيد زود
كم شنيدم كه مرد آهسته
گردد از خوي خويشتن خسته
نيست در شهرسست فرهنگي
هيچ عيبي بتر ز بي‌سنگي
در هنر بس پدر كه داد دهد
پسري شپ شپش به باد دهد
اي كه رويت به قربت شاهست
چه روي كابگينه در راهست؟
ميروي، نرم تر بنه گامت
تا مبادا كه بشكني جامت
حيف! عيشي چنين به دست آورد
پس به طيشي درو شكست آورد
گر بترسي ز پادشاه خموش
در مراعات سر شاهي كوش
شاه خاموش با تو در سازد
سر شاهي سرت بيندازد
گر نه دين قايد امارت تست
بس خرابي كه در عمارت تست
خود نمايي به اسب و جامه مكن
گوش بر اهل سوق و عامه مكن
راست گردان ز بهر نام بلند
سيرتي خاص گير عام پسند
چند جويي برين و آن پيشي؟
نه كز ابناي جنس خود بيشي؟
تو نبودي پديدت آوردند
پس به گفت و شنيدت آوردند
باز فاني شوي به آخر كار
به سگان باز دار اين مردار
در ميان دو نيست هستي تو
غايت غفلتست مستي تو
چه نهي در ميان اين دو فنا
بر خود و دوش خويش رنج و عنا؟
هر كه بالاترست منزل او
به تواضع رغوب‌تر دل او
همه را روي در تو و تو به خواب
چه دهي پيش كردگار جواب؟
قرب سلطان مبارك آنكس راست
كه كند كار مستمندي راست
خوش ببايد بر آن امير گريست
كه به تدبير روستايي زيست
روستايي كند كفايت و صرف
تو مگر سازي از خراجش طرف
وانگهي خويش را امين داني
آه اگر مردمي چنين داني!
مكن از بهر اين تفرج و فرج
رزق ده ساله را به زودي خرج
بيوه زن دوك رشته در مهتاب
كرده بر خود حرام راحت و خواب
خايهٔ مرغ گرد كرده به صبر
تا بيايد امير و از سر جبر
خايه‌ها را به خايگينه كند
مرغ و كرباس را هزينه كند
وانگهي بر نشيند و تازد
فلكش سر چرا نيندازد؟
به جفا دل مهل، كه چست شود
كانچه بشكست كي درست شود؟
چه نهي بر نهال خود تيشه؟
در بريدن ببايد انديشه
غضبي، كز طريق دانش خاست
عقل و دين عذر آن تواند خواست
آن غضب ناپسند باشد و زشت
كه چو كردي مجال عذر نهشت
در جهان هر چه حكمت و ريوست
همه ترياك زهر اين ديوست
خرد و جانت ار تمام شوند
غضب و شهوتت غلام شوند
بس رسول و نبي شدند هلاك
تا جهان زان دو ديو گردد پاك
اين دو را گر تو زير گام كني
خويشتن را بلند نام كني
مكن از جام جهل خود را مست
كه بيكباره ميروي از دست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد