در باب ظلمه و ظلم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در باب ظلمه و ظلم

۳۴ بازديد


ظلمت ظلم تيره دارد راه
عدل بايد جناح و قلب سپاه
خانهٔ ظالمان نه دير، كه زود
به فضيحت خراب خواهد بود
دود دل خانه سوز ظالم بس
بد كنش را همان مظالم بس
ظلم تاريك و دل سيه كندت
عدل رخشنده‌تر ز مه كندت
مرد را ظلم بيخ كن باشد
عدل و دادش حصار تن باشد
چه جنايت بتر كه خون خوردن؟
وانگه از حلق هر زبون خوردن
نيست در بيخ دولت اينان
تبري چون دعاي مسكينان
تو نترسي كه باغ سازي و تيم
خرج آن جمله از خراج يتيم؟
باغ خود را نچيده گل بيوه
برده سرهنگ هيزم و ميوه
شب تاريك دوك رشتن او
روز ناني به خون سرشتن او
وانگهي ظالمي چنين در پي
تيغ دفع بدان تويي،يا حي
پيره‌زن نيمشب كه آه كند
روي هفت آسمان سياه كند
واي بر خفتگان خونخواران!
ز آفت سيل چشم بيداران
بس كه ديدم دعاي پيرزنان
كه فرو ريخت خون تيرزنان!
گر به يك حبه ظلم ورزي تو
به حقيقت جوي نيرزي تو
از تو گر ديده‌اي پر آب شود
ملكت از سيل آن خراب شود
مهل، اي خواجه، كين زبونگيران
شهر وارون كنند و ده ويران
چو ضرورت شود معاون كار
ملك خود را به عادلان بسپار
چه كني بر قلم زنان دغل
تكيه بر عقد ملك داري و حل؟
قلمي راست كرده در پس گوش
چشم بر خردهٔ كسان چون موش
حلق درويش را بريده به كلك
مال و ملكش كشيده اندر سلك
نشناسد كه: كردگارش كيست؟
نه بداند كه: اصل كارش چيست؟
علم دانستن فقير و نقير
علم ازردن يتيم و صغير
گر ترا تيغ حكم در مشتست
شحنه كش باش دزد خود كشتست
دزد را شحنه راه رخت نمود
كشتن دزد بي‌گناه چه سود؟
دزد با شحنه چون شريك بود
كوچها را عسس چريك بود
چون سياست نباشد اندر شهر
ندرخشد سنان و خنجر قهر
نيم شب كرد بر كريوه رود
دزد بر بام طفل و بيوه رود
همه مارند و مور،مير كجاست؟
مزد گيرنده، دزدگير كجاست؟
راه زد كاروان و ده را كرد
شحنهٔ شهر مال هر دو ببرد
بر حرامي چو شحنه شد خندان
به حرم دان فرو برد دندان
چون كمان رئيس شد بي‌زه
نتوان خفت ايمن اندر ده
شهر وقتي كه بي‌عسس باشد
چين ابروي شحنه بس باشد
تيغ حاكم حصار شهر بود
داروي درد فتنه قهر بود
سر دزدان كه ميوهٔ دارست
بر تن آسوده پارهٔ كارست
دزد را جاي بر درخت بهست
پاسبان را نظر به رخت بهست
بتو معمور داده‌اند اين ملك
به خرابي مهل، كه گيرد كلك
تا رخ اين زمين نخاري تو
بجز از خار و خس چكاري تو؟
گر نه اين ميوه‌ها به بار آيد
باغ را از كلم چه كار آيد؟
همه اندر تراش چون تيشه
كي بماند درخت اين بيشه،
گوشت دهقان به هر دو ماه خورد
مرغ بريان چريك شاه خورد
دست دهقان چو چرم رفته ز كار
ده خدا دست نرم برده كه: آر
دو سه درويش رفته در دره
پي گوساله و بز و بره
شب فغاني كه: گرگ ميش برد
روز آهي كه؟ دزد خيش برد
تو پر از باد كرده پشم بروت
كه كي آرد شبان پنير و قروت؟
اي كه بر قهر ديگران كوشي
بهر خود گاو ديگران دوشي
هيچ در قهر خود نخواهي شد
حاكم شهر خود نخواهي شد
هر كه بر نفس خود مسلط نيست
نيست سلطان و اندرين خط نيست
پادشاهي نگاه داشتنست
ديده و دل به راه داشتنست
اندرين تن، كه ملك خاص تواست
گر تو شاهي كني، خلاص تواست
شاهي تن ز اعتدال بود
به طلب كردن كمال بود
كردن او را به شرع و عقل دوا
نپسنديدن آنچه نيست روا
اندرين شوكت و جواني خود
شير مردي و پهلواني خود
بر وجود خود ار ظفر يابي
يا خود اين روز رفته دريابي
زندهٔ جاودانه باشي تو
شير مرد زمانه باشي تو
گر چه ترشست و تلخ گفتن حق
شوربختيست هم نهفتن حق
سخن ار دل شكن نباشد و سخت
رهنمايي كجا كند سوي بخت؟
هر چه گفتم اگر نگيري ياد
روز ما بگذرد، شبت خوش باد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد