در منع اسراف

مشاور شركت بيمه پارسيان

در منع اسراف

۳۵ بازديد


اي كه بر قصر كوشك سازي تو
پيه بر دنبه ميگدازي تو
گر چه اين قصرها طربناكست
چون به گردون نميرسد خاكست
نردباني چنان بساز، اي گرد
كه تواند بر آسمانت برد
در رواق سپهر ميباشي
چكني نقش خانه از كاشي؟
هر كرا خانه‌اي تمام بود
دو بسازد، به عقل خام بود
خانه‌اي بس بود گروهي را
چه كشي بر سپهر كوهي را؟
روي در گفتهٔ خداي آور
حق «لا تسرفوا» بجاي آور
خيمهٔ عاريت برين سر راه
بزن و دست ظلم كن كوتاه
قصر سازي و جمع مال كني
گردن خويش پر و بال كني
اندرين راه پر مصيبت و درد
قصر و جمعي چنين نشايد كرد
زين درست و درم به رغبت و ميل
پل و بندي بساز در ره سيل
كاخ و كاشانه‌اي كه خواهي هشت
پيش اهل خرد چه خوب و چه زشت؟
خيز و بركار كن رباطي چند
راه دزدان نابكار ببند
تا تو رخت و سراي را داني
به خداي ار خداي را داني
نايد اين هر دو كار باهم راست
هر كه اين را فزود آن را كاست
ترك اين حرص خانه گير بده
فاردي، پاي در زياده منه
گر چه كاشيست خانه يا چيني
دل بگيرد چو بيش بنشيني
مال چون باز ميبرند از پس
صد كجا ميبري؟ ز صد يك بس
چكني خانه‌ها ز خشت حرام؟
زانكه ويران شود بهشت حرام
گر حرامست خانه، كوچك به
تا حلالت كند رعيت ده
چيست اين خانه با شكستن عهد؟
نيش زنبور و خانهٔ پر شهد
نتواني ز خانهٔ بسيار
كه به زنبور در رساني كار
خانه‌اي را كه روبه ويرانيست
كردنش موجب پشيمانيست
حق نداد از طهارت كعبه
به سليمان عمارت كعبه
بهر مرغي كه كشته بود به دست
يافت اين نيستي بدان همه هست
مسجدي كز حرام برسازي
عاقبت خر درو كند بازي
بس بود بهر كبريا قصري
خاصه در دولت چنين عصري
آنكه او مسجد مدينه بساخت
ميتوانست قصرها پرداخت
ليكن انديشهاي لقماني
داد از آن نخوتش پشيماني
به چنان خانه‌اي قناعت كرد
پشت بر آز و رخ به طاعت كرد
نام را بهتر از سخن مشناس
سخني كش بلند باشد اساس
چكني تكيه بر عمارت دار؟
اين عمارت ببين و آن بگذار
اصل اين سيم و زر ز زيبق خاست
زان چو زيبق بجنبد از چپ و راست
زر ز خاكست و بر زبر نرود
نهلد تا به خاك در نرود
بدهي، در بهشت كاخ شود
ندهي، دوزخت فراخ شود
هر چه در وجه آش و نان تو نيست
بفشان و بده كه آن تو نيست
نخوري، ديگري بخواهد برد
تو خودش كن به كام و دندان خرد
چه نهي مال بهر فرزندان؟
كه به ايشان نميرسد چندان
پسر ار مقبلست باكش نيست
ورنه زان مال بهره خاكش نيست
كانچه از شحنه ماند و قاضي
نشود به زن بيش از آن راضي
اين ابوالقاسمان كه پيش رهند
چه به طفلان نارسيده دهند؟
ور از آنها فزون شود چندي
نكند با يتيم پيوندي
مال را ميل آتشين چكني؟
غصه را يار و همنشين چكني؟
اين سخنها نه از رعونت خاست
سخني روشنست و راهي راست
در دلم نيست از كسي خاري
با كسم نيز نيست آزاري
راست زهريست شكرين انجام
كژ نباتي كه تلخ دارد كام
تلخي از پند چون توان رفتن؟
راست شيرين كجا توان گفتن؟
مغز اين گر جدا كنند از پوست
فاش گردد كه دشمنم يا دوست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد