من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

رباعي شمارهٔ ۵۱

۳۴ بازديد


اي سرو روان كه نخل اميد مني
وي مايه ي جان كه عمر جاويد مني
در شهر شما كه آسمان پر ابر است
مهتاب مني، فروغ خورشيد مني


رباعي شمارهٔ ۵۰

۳۴ بازديد


افسوس كه زندگي دمي بود و غمي
قلبي و شكنجه اي و چشمي و نمي
يا جور ستمگري كشيدن هر روز
يا خود به ستمكشي رساندن ستمي


رباعي شمارهٔ ۵۴

۳۵ بازديد


از بس خوش و مست و دلربا مي آيي
چون باد بهار جانفزا مي آيي
دل خانه ي عشق توست آبادش دار
چون خانه خراب شد كجا مي آيي


رباعي شمارهٔ ۵۳

۳۳ بازديد


چه باشد زندگاني را بهايي
فسرده از نمي، خشك از هوايي
ز مطبخ سالها تا مستراحيم
مگر اين زندگي يابد بقايي


تا آفتابي ديگر ...

۳۵ بازديد

رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه هاي ديگري در آسمان كهنه خواهم كاشت
نورهاي تازه اي در چشم هاي مات خواهم ريخت
لحظه ها را در دو دستم جاي خواهم داد
سِهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم كرد ...
*
خواب ها را در حقيقت روح خواهم داد
ديده ها را از پس ِ ظلمت به سوي ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم كاشت .
گوش ها را باز خواهم كرد ...
*
آفتاب ديگري در آسمان ِ لحظه خواهم كاشت
لحظه ها را در دو دستم جاي خواهم داد
سوي خورشيدي دگر پرواز خواهم كرد ...

برچسب هاي موضوع اشعار اوحدي

۳۳ بازديد

اوحدي

لينك ورود به اشعار اوحدي

اوحدي - مراغه اي - اوحدي مراغه اي - اشعار اوحدي - اشعار مراغه اي - اشعار اوحدي مراغه اي - اشعاراوحدي مراغه اي - شعرهاي اوحدي مراغه اي - سروده هاي اوحدي مراغه اي - وبلاگ اوحدي مراغه اي - وبلاگ اوحدي - وبلاگ مراغه اي - اشعار كامل اوحدي مراغه اي - تمام اشعار اوحدي مراغه اي - وبلاگ اشعار كامل شاعران - وبلاگ شعر - وبلاگ شاعر - وبلاگ اشعار شاعران - وبلاگ اشعار شعرا - وبلاگ شعرا - وبلاگ شاعران ايراني - وبلاگ شعراي ايراني - وبلاگ شعر ايراني - وبلاگ شعر احساسي - وبلاگ ادبيات - منطق العشاق - محمدمرفه - كتاب منطق العشاق - اشعار منطق العشاق - اشعار كتاب منطق العشاق - اشعار منطق العشاق اوحدي مراغه اي - اشعار كتاب منطق العشاق اوحدي مراغه اي - اشعار ديوان منطق العشاق اوحدي مراغه اي - منطق العشاق اوحدي - ديوان منطق العشاق - كتاب منطق العشاق - منطق العشاق اوحدي مراغه اي - منطق العشاق اثر اوحدي مراغه اي - جام جم - كتاب جام جم - اشعار كتاب جام جم اثر اوحدي مراغه اي - اشعار كتاب جام جم اوحدي - جام جم اوحدي مراغه اي - كتاب جام جم اوحدي - ديوان جام جم اوحدي - اشعار كتاب جام جم اوحدي - اشعار ديوان جام جم اوحدي - شعرهاي جام جم اوحدي - شعرهاي منطق العشاق اوحدي مراغه اي

لينك ورود به اشعار اوحدي


زندگي نامه خسرو گلسرخي

۳۶ بازديد

"براي جستجو در اشعار خسرو گلسرخي كليك كنيد"

خسرو گلسرخي

عبدالحسين معروف به خسرو گلسرخي متولد دوم بهمن ۱۳۲۲ شمسي در شهر رشت است. پدربزرگ مادري‌اش علامه شيخ وحيد خورگامي، يك روحاني مبارز و از همرزمان ميرزا كوچك خان جنگلي بود. خسرو پدرش را در دو سالگي از دست داد و به همين دليل مادرش سرپرستي او و برادرش فرهاد را به علامه وحيد سپرد. زندگي و تحصيل در كنار يك روحاني آزاديخواه كه از بازماندگان نهضت جنگل بود، خسرو را با عدالتخواهي و آزاديخواهي آشنا كرد. خسرو پس از فوت پدربزرگ در سال ۱۳۴۱ شمسي همراه مادر و برادر به تهران آمد. روزها كار مي‌كرد و شبها درس مي‌خواند و در كنار آن به شعر كه مهمترين مشغله ذهني‌اش بود مي‌پرداخت. از سال ۱۳۴۴ نقدهاي ادبي خسرو گلسرخي در نشريات مختلف آن زمان مانند كيهان ، اطلاعات ، فردوسي و ... چاپ مي‌شد. خسرو زبان فرانسه را از دايي‌اش آموخت و چند ترجمه از زبان فرانسه به فارسي انجام داد. در سال ۱۳۴۸ با عاطفه گرگين - شاعر و مترجم - ازدواج كرد و حاصل اين زندگي «دامون» است كه اينك مردي است دانش آموخته جامعه‌شناسي از دانشگاه پاريس. خسرو گلسرخي به جرم نوشتن مقالات روشنگرانه و شعرهايش با پرونده‌سازي ساواك در جريان دستگيري جمعي از هنرمندان و روشنفكران در سال ۱۳۵۲ دستگير، در دادگاه نظامي محاكمه و در سحرگاه ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ اعدام شد.

  اشعار خسرو گلسرخي


مرد خاكي

۳۲ بازديد

مردي درون ميكده آمد
گفت : كشمكش ِ پنجاه و پنج .
از پشت پيشخوان
            مردي به قامتِ يك خرس
دستي به زير برد
           تق -
  چوب پنبه را كشيد
و بي خيال گفت : مزه ... ؟
مرد گفت : خاك ...
          "دستي به ته كفش خويش زد ."
الكل درون كبودي ليوان ، ترانه خواند .
*
وقتي شمايل بطري
              از سوزش عجيب نگهداري
و بوي تند رها شد
آن مرد بي قرار ،
دست خاكي خود در دهان گذاشت .
ناگاه از تعجب اين كار
سي و هشت چشم ِ نيمه خمار بسته ،
                             باز شد
و شگفتي و تحسين ِ خويش را
  مثل ستون خط و خالي سيگار
  در چين ِ چهره ي آن مرد ِ گرم
               خالي كرد ...
*
ناگاه
مردي صداي بَمَش را
بر گوش پيشخوان آويخت :
- ميهمان ِ من ، بفرماييد ...
چند لحظه سكوت ، بعد
صداي پر هيبت مردي دگر
فضاي دود ِ كافه را شكافت :
- من شرط را باختم به رفيقم
ميهمان من ، بفرماييد ...
       حساب شد .
*
در اوج ِ اضطراب ميكده ،
آن مرد خاكي ِ ساكت ،
پولي مچاله شده
  بر چشم ِ پيشخوان گذاشت
و در دو لنگه ي در ، ناپديد شد ...

اي پريشاني ...

۳۴ بازديد

مردي كه آمد از فَلق ِ سرخ
در اين دم آرام خواب رفته ،
         پريشان شد
   ويران .
و باد پراكند
بوي تنش را
           ميان خزر ،
اي سبز گونه رداي شمالي ام
              جنگل !
اينك كدام باد
بوي تنش را
مي آرد از ميانه ي انبوه گيسوان پريشانت
كه شهر به گونه ي ما
     در خون سرخ نشسته است .... ؟
آه اي دو چشم فروزان !
در رود مهربان كلامت
جاري ست هزاران هزار پرنده ،
بي تو كبوتريَم بي پر ِ پرواز ...

زخم سياه

۳۳ بازديد

كه ايستاده به درگاه ...؟
آن شال سبز را ز ِ شانه ي خود بردار
*
بر گونه هاي تو آيا شيارها
                        زخم سياه زمستان است ... ؟
در ريزش مداوم اين برف
        هرگز نديدمت
زخم سياه گونه ي تو
    از چيست ؟
*
آن شال سبز را ز شانه ي خود بردار ،
در چشم من ،
هميشه زمستان است ...