دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۱ ۳۳ بازديد
مردي درون ميكده آمد
گفت : كشمكش ِ پنجاه و پنج .
از پشت پيشخوان
مردي به قامتِ يك خرس
دستي به زير برد
تق -
چوب پنبه را كشيد
و بي خيال گفت : مزه ... ؟
مرد گفت : خاك ...
"دستي به ته كفش خويش زد ."
الكل درون كبودي ليوان ، ترانه خواند .
*
وقتي شمايل بطري
از سوزش عجيب نگهداري
و بوي تند رها شد
آن مرد بي قرار ،
دست خاكي خود در دهان گذاشت .
ناگاه از تعجب اين كار
سي و هشت چشم ِ نيمه خمار بسته ،
باز شد
و شگفتي و تحسين ِ خويش را
مثل ستون خط و خالي سيگار
در چين ِ چهره ي آن مرد ِ گرم
خالي كرد ...
*
ناگاه
مردي صداي بَمَش را
بر گوش پيشخوان آويخت :
- ميهمان ِ من ، بفرماييد ...
چند لحظه سكوت ، بعد
صداي پر هيبت مردي دگر
فضاي دود ِ كافه را شكافت :
- من شرط را باختم به رفيقم
ميهمان من ، بفرماييد ...
حساب شد .
*
در اوج ِ اضطراب ميكده ،
آن مرد خاكي ِ ساكت ،
پولي مچاله شده
بر چشم ِ پيشخوان گذاشت
و در دو لنگه ي در ، ناپديد شد ...
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد