قصيده شماره ۱ - در مدح شيخ حميدالدين احمد واعظ

۳۴ بازديد


اي صبا جلوه ده گلستان را
با نوا كن هزاردستان را
بر كن از خواب چشم نرگس را
تا نظاره كند گلستان را
دامن غنچه را پر از زر كن
تا دهد بلبل خوش‌الحان را
گل خوي كرده را كني گر ياد
كند ايثار بر تو مرجان را
ژاله از روي لاله دور مكن
تا نسوزد ز شعله بستان را
مفشان شبنم از سر سبزه
به خضر بخش آب حيوان را
تا معطر شود همه آفاق
بگشائيد زلف جانان را
بهر تشويش خاطر ما را
برفشان طرهٔ پريشان را
سر زلف بتان به رقص درآر
تا فشانيم بر سرت جان را
برقع از روي نيكويان به رباي
تا ببينم ماه تابان را
ور تماشاي خلد خواهي كرد
بطلب راه كوي جانان را
بگذر از روضه قصد جامع كن
تا ببيني رياض رضوان را
نرمكي طره از رخش وا كن
بنگر آن آفتاب تابان را
حسن رخسار يار را بنگر
گر به صورت نديده‌اي جان را
مجلس وعظ واعظ اسلام
حل كن مشكلات قرآن را
اوست اوحد حميد احمد خلق
كز جلالش نمود برهان را
پيش تو اي صبا، چه گويم مدح
گر تواني ادا كني آن را
برسان از كرم زمين بوسم
ور تواني بگوي ايشان را
خدمت ما بدو رسان و بگو
كاي فراموش كرده ياران را
اي ربوده ز من دل و جان را
وي به تاراج داده ايمان را
در سر آن دو زلف كافر تو
دل و دين رفت اين مسلمان را
چشم تو مي‌كند خرابي و ما
بر فلك مي‌زنيم تاوان را
گر خرابي همي كند چه عجب؟
خود همين عادت است مستان را
مردم چشم تو سيه كارند
وين نه بس نسبت است انسان را
همه جايي تو را خوش است وليك
بي تو خوش نيست اهل ملتان را
شاد كن آرزوي دلها را
بزداي از صدور احزان را
قصهٔ درد من بيا بشنو
مي‌نيابم، دريغ، درمان را
باز سرگشته‌ام همي خواهد
تا چه قصد است چرخ گردان را
خواهدم دور كردن از ياران
خود همين عادت است دوران را
ما چه گويي، قضا چو چوگاني
چه از آنجا كه گوست چوگان را؟
مي‌كند خاطرم پياپي عزم
كه كند يك نظاره جانان را
ديده اميدوار مي‌باشد
تا ببيند جمال خوبان را
منتظر مانده‌ام قدوم تو را
هين وداعي كن اين گران جان را
آخر اي جان، غريب شهر توام
خود نپرسي غريب حيران را؟
هر غريبي كه در جهان بيني
عاقبت باز يابد اوطان را
جز عراقي كه نيست اميدش
تا ببيند وصال كمجان را
من نگويم كه حسنت افزون باد
چون بدان راه نيست نقصان را
باد عمرت فزون و دولت يار
تا بود دور چرخ گردان را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد