قصيده شماره ۷ - در مدح بهاء الدين زكرياي ملتاني

۳۴ بازديد


روشنان آينهٔ دل چو مصفا بينند
روي دلدار در آن آينه پيدا بينند
از پس آينه دزديده به رويش نگرند
جان فشانند بر او كان رخ زيبا بينند
چون بديدند جمالش دل خود را پس از آن
ز آرزوي رخ او واله و شيدا بينند
عارفان چون كه ز انوار يقين سرمه كشند
دوست را هر نفس اندر همه اشيا بينند
در حقيقت دو جهان آينهٔ ايشان است
كه بدو در رخ زيباش هويدا بينند
چون ز خود ياد كنند آينه گردد تيره
چون ازو ياد كنند آينه رخشا بينند
بر در منظر دل دلشدگان زان شينند
كه تماشاگه دلدار هويدا بينند
نايد اندر نظر همتشان هر دو جهان
عاشقان رخ او كي به جهان وا بينند؟
اسم جان پرور او چون به جهان ياد كنند
در درون دل خود عين مسما بينند
عاقلان گر چه ز هر چيز بدانند او را
نه همانا بشناسند يقين تا بينند
هر صفاتي كه عقول بشري دريابد
ذات او زان همه اوصاف مبرا بينند
خوشدلان از رخش امروز بهشتي دارند
نه بهشتي كه دگر طايفه فردا بينند
گر ببينند جمالش نفسي مشتاقان
ز اشتياقش دل خود واله و شيدا بينند
نفسي باد صبا گر به سر كوش وزد
خوشدمان خوش‌تر از انفاس مسيحا بينند
تشنگان ار همه درياي محيط آشامند
در دل از آتش سوداش شررها بينند
درد نوشان كه همه دردي دردش نوشند
مستي دردي دردش نه ز صهبا بينند
ساغر دل ز مي عشق لبالب دارند
دم به دم حسن رخ يار در آنجا بينند
گرمي ساغرشان عكس بر افلاك زند
كل افلاك چو ذرات مجزا بينند
سالكان چون كه هوا را به قدم پست كنند
پاي خود بر زبر عرض معلا بينند
سرشان بر سر زانو، رخشان بر در دوست
قبلهٔ زانوي خود را كه سينا بينند
باز محنت‌زدگان از غم و اندوه و فراق
دل چو آتشكده و ديده چو دريا بينند
گر زنند از سر حسرت نفسي وقت تموز
بس كه تفسيده دلان زاندم سرما بينند
ور برآرند دگر باره دمي از سر شوق
زآن نفس اهل زمستان همه گرما بينند
قدسيان منزلت اين چو همه در نگرند
رتبت قطب زمان از همه بالا بينند
از مقامات جلالش همه را رشك آيد
كه مقامش ز مقامات خود اعلا بينند
همه گويند كه آيا كه تواند بودن
كه جهان روشن از آن طلعت غرا بينند؟
ناگه از لطف زماني سوي ايشان نگرند
همه مدهوش شوند، جانب بالا بينند
خاص حق، صاحب قدوس، بهاء الاسلام
غوث دين، رحمت عالم زكريا بينند
زده يابند سراپردهٔ او در ملكوت
هم نشينش ملك‌العرش تعالي بينند
سبحه‌اش نور و مصلاش رداي رحمان
لجهٔ بحر ظهورش متوضا بينند
خاك پايش به تبرك همه در ديده كشند
تا مگر از مددش نور تجلا بينند
قطب وقت اوست، همه عالم ازو آسوده
بر درس زبدهٔ ابدال تولا بينند
خوبرويان به جهان شيخ هم او را دانند
در جهان نيست جزو شيخ دگر تا بينند
شهسواري كه به چوگان قضا گوي مراد
بربايد ز قدر، همت او را بينند
آنكه در قبضهٔ او هر دو جهان گم گردد
گر بجويند جزو را نه همانا بينند
بي‌دلان از نظر او دل بينا يابند
مردگان از نفس او دم احيا بينند
خادمان در او آخرت و دنيي را
بر در خدمت او لؤلؤ لالا بينند
خانگاه كهنش از فلك اعلي يابند
جايگاه نو او جنت‌ماوي بينند
در جهان هر كه ز خاك در او سرمه نكرد
ديدهٔ بخت بدش اعمش و اعمي بينند
بر سر كوش عزيزان به عراقي نگرند
دل محنت‌زده‌اش در كف سودا بينند
بهر او زار بگريند، كه او را پيوست
از پي فعل بدش بي سر و بي‌پا بينند
دوستانش چو ببينند بمويند برو
دل او را چو به كام دل اعدا بينند
مكر ما، بر در لطف تو پناه آورده است
بندگان ملجا خود را در مولي بينند
ز آفتاب نظرت بر سر او سايه فگن
تا مگر بر مگسي سايهٔ عنقا بينند
گر چوريم آهن زنگار پذير است دلش
سوي او كن نظري، كاينه سيما بينند
زار گريند بر احوال دلش نرم دلان
كه دلش سخت‌تر از صخرهٔ صما بينند
بگشاي از دلش، اي موسي عهد، آب خضر
به عصايي كه تو را در يد بيضا بينند
بوسه‌گاه همه پاكان جهان باد درت
كز همه درگه تو ملجا و ماوي بينند
عالم از نفس شريف تو مبادا خالي
كه جهان هر دم از انفاس تو بويا بينند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد