پنداشتند خام
كز سرگشتگان كه پي ببرند و سوختند
من آخرين درختم از سلاله جنگل
آنان كه بر بهار تبر انداختند تند
پنداشتند خام كه با هر شكستني
قانون رشد و رويش را از ريشه كنده اند
خون از شقيقه هاي كوچه روان است
در پنجه هاي باز خيابان
گل گل شكوفه شكوفه
قلب است انفجار آتشي قلب
بر گور ناشناخته اما
كس گل نمي نهد
ليكن
هر روزه دختران
با جامه ساده به بازار مي روند
و شهر هر غروب
در دكه هاي همهمه گر مست ميكند
و مست ها به كوچه ي مبهوت مي زنند
و شعرهاي مبتذل آواز مي دهند
در زير سقف ننگ
در پشت ميز نو
سرخوردگي سلاحش را
تسليم مي كند
سرخوردگي نجابت قلبش را
كه تير مي كشد و مي تراشدش
تخدير مي كند
سرخوردگي به فلسفه اي تازه مي رسد
آن گاه من به صورت من چنگ مي زتند
در كوچه همچنان
جنگ عبور از زره واقعيت است
و عاشقان تيزتك ترس ناشناس
بنهاده كوله بار تن جست مي زنند
پرواز مي كنند
آري
اين شبروان ستاره روزند
كه مرگهايشان
در اين ظلام روزني به رهايي است
و خون پاكشان
در اين كنام كحل بصرهاي كورزا است
اينان تبارشان
سر مي كشد به قلعه ي دور فداييان
آري عقاب هاي سياهكل
كوچيدگان قله الموتند و بي گمان
فردا قلاعشان
قلب و روان مردم از بند رسته است
پيوند جويبار نازك الماسهاي سرخ
شطي است سيل ساز
كز آن تمام پست و بلند حيات ما
سيراب مي شوند
و ريشه هاي سركش در خاك خفته باز
بيدار مي شوند
اينك كه تيغه هاي تبرهاي مست را
دارم به جان و تن
مي بينم از فراز
بر سرزمين سوختگي يورش بهار
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۶ ۳۶ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد